امــروز ، خانـوم (ر) که اومـده بود راه پـله مون رو تمیـز کنـه حالش اصلا خوب نبود !
دل پـُری داشت ! روی یکی از پـله ها نشست ! شروع کرد به تعریف کردن از پســر 3ساله ش !! .....
روزاهایی که خانم (ر) کارش زیاد بود،پسـرش رو پیش خواهــرش که با شـوهر تنها و معتادش زندگی میکرد میگذاشت ......
سر خانم ( ر ) روز به روز شلوغ تر میشد و پسـرک هم در کنار خاله اش خـوش بود !!
تا آنجایی که هروقت پسـرک به خانه ی خودشان برمیگشت بعد از چند ساعت بی حال روی تخت میافتاد !
ولی در خانه ی خاله سرحال تر از همیشـه  ، بچگـی میکرد !!!
یک روز که پسـرک در خانه ی خودش حالـش خراب شد،خانم (ر) او را به دکتر برد !
چند روز بعـد جواب آزمایش + بود !!!
او از لطف شوهر خاله اش ، معتـاد شـده بود !!!