سینما نوشت !

+ نسکافه : عزیزم ؟! کی میرسی دم سینما ؟!
من : خب ! فیلم ساعت ۵ شروع میشه و من قاعدتا ۵ اونجام !

یعنی عاشقه خودمم ! :))
ساعت ۵وربع من داشتم توو خیابون مثه میگ میگ راه میرفتم تا بهش برسم!!


+ توو سینما سمت راست نسکافه٬دختره و پسره از اول تا آخر دهنشون میجنبید !
یعنی قد۵۰نفر خوراکی داشتن :)) ! چیبس ! پفک ! دوغ ! تخمه و ... !
بعد نسکافه بهم گفت : میخوای برم برات کوبیده بگیرم٬سوسکشون کنی ؟! :))


+ آخه عزیزم ؟! چرا تمام حرفای مهمت رو میاری توو سینما به پارتنرت میگی ؟!
شاید ! فقط شاید این بغل دستیت من باشم و بخوام فیلم نگاه کنم !!!
والله اونجوری که تو داشتی واسه پسره خط و نشون میکشیدی٬ منم بودم وسط فیلم پامیشدم و میرفتم !! 
یعنی جدی محیط کافی شاپ بیشتر این مدل حرفارو نمیطلبه ؟! ( چرا اونجوری نگاه میکنین !
اصلا هم قصدم فضولی نبوده ! :)) اونقد بلند بلند صحبت میکردن که اون بوفه چی هم حرفاشونو شنید !) 


+ تمام ۲ ساعت دستام توو دستات بود ! تمام عطرت جذب دستام شده !
دلم نمیخواد بشورمش !! ....
خوبیه سینما اینه که بی دغدغه برای دوساعتم شده دستات مال خود خودمه !!


+الان از فضولی زیگیل زدی که چه فیلمی رفتم ؟!
بگم !؟ بگم ؟! :)) !!! هر شب تنهایی بود فک کنم !! البته من ۲۰مین که دیر رسیدم ! بعدم صدای چیبس و پفک این وریا نذاشت ! بعد ترشم سرم با اونوریا گرم بود !!بالاخره چندمین هم با نسکافه سرگرم بودم !
احیانا الان انتظار نداری که برات فیلمو نقد کنم ؟!

دلم برای همتون تنگ شده بود ...

معمولا به اینجا سر نمیزنم ...
مگر اینکه بخوام نظر خصوصی چک کنم و رمز بچه ها رو بگیرم ....
ولی چقد همه چی زود فراموش میشه ... چقد اینجارو دوست داشتم ...
نمیدونم چی شد که یهو احساس کردم اگه نباشمم اونقد فرق نمیکنه ....
نمیدونم ... شایدم اتفاقات خنده دار زندگیم کمرنگ و کمرنگ تر شد و این واسه منی که سعی میکردم بیشتر شاد بنویسم٬فضای بدی ایجاد کرد ....
نه ... نترسین .!
هم من خوبم ! هم آقای نسکافه !
البته هنوز ازدواج نکردیم و طبیعتا بچه مچه هم خبری نیس !!
در این۷ماه اخیر هیچ اتفاق خاصی توو زندگیم نیفتاد ...
زندگی همونطور میگذره و منم سعی میکنم باهاش مدارا کنم !
همون کاری که اکثر مردم دارن میکــنـ ن !

راستی ! دقت کردین ۸۸ ام تموم شد ! انگار همین دیروز بود که داشتم واسه ش برنامه میریختم !
هه ! نمیدونم چرا بعضی وقتا اینقد بلند پرواز میشیم ! ( اوکی بابا ! جمع نمیبندم !) میشم !
اونقد که فکر میکنم توو سال آینده چقد میتونه همه چی دگرگون بشه !

انگار نه انگار که ۲۲سال همینجوری گذشته و همینجوری هم میگذره !
ولی از روو نمیرم که ! باز فکر میکنم این ۸۹ ِ عجب چیزی میخواد از آب در آد :))
کلا میدونین که ! این انرژی مثبته رو یه جا به کار میندازم :))

حالا چرا اینجوری وایسادین بر و بر منو نگا میکنین ؟! :))
آهــــا :)) ! یادم اوووومد !

شبیه کسایی شدم که بعد از چند سال از امریکا ( حالا خواستم یکم گوز گوز کنم! :)) )
 برمیگردن پیش خانواده شون ُ یهو پیژامه شونو میپوشن و میشینن پای تی وی ٬انگار نه انگار که کلی ادم اوومده استقبالش :))
اصلا یادم رفت سلااااااااااااااااااااام کنم ! :))

این آلزایمر ِ هم هی قطع و وصل میشه ! :)) !

چقد بی دروپیکر نوشتم ...
دستمو رها کردم روو کیبوردو گذاشتم هرچی عشقشه تایپ کنه !
دوس دارم !
اینجارو ! خودمو ! نسکافه رو ... و شما رو !
شمایی که باعث شدی بیام و بنویسم ..... !

سلاممم !!
اول و آخرش مهم نیس !!
و باز ســلام !