After one month !
نسکافـه 1هفته ست که اینجاست....و من کل ِ این روزهایی که اینجا بود رو پـــِرت دادم .....
دیشب تا ساعت 5 بیدار بودیم و طی صحبت های فراوان به این نتیجه رسیدیم که ساعت 1بعدازظهــرِ امروز،نهار رو باهم باشیــم .......
من ساعت 9صبح پاشــدم تا یه سـر به دفــتروکالت بزنم و بعد با نسکافه باشم ! ولی دفــتر بسته بود و مـن آواره ی کوچه و خیابون شدم !!! اولــش خوشحال بود که چه بهــتر !! زنگ میزنم نسکافه بیاد تا بیشـتر از حضور همدیگه مستفیض بشیم !
ولی هــه ! آقا در خواب ناز تشـریف داشتن و گوشیـشون هم سایلنت بود !
و از اونجایی که مــن آدم بس رئـوفــــــــــــــــــــی هستم،دلم نیومد به اتاقــش زنگ بزنم و بچه م رو بدخـواب کنم !! آخـه نیس نسکافه داره ماه های آخر بارداری رو میگذرونه گفتم شاید بچه ش خدای نکـرده سقط بشــه :))
خوووولاصـه آفتاب به طور 90درجه روو مــخ ِ مـن میتابیــد و من لنگان لنگان خیابون رو مـتراژ میکـردم ....
تا اینکه به همون مـخ ِ تبخــیر شده در یک لحظه فکــری رسید ! که دادا جـون،2000تومـن بده برو سینما هم وقتت بگذره هم اینکه حداقل توو یه جای خنک میشینی !
کشــون کشــــون خـودم ُ به یه سینما میـرسونم ولی میبینم کسی توو گیشه ش نیست !!
تازه ! از اونجایی که من خیـلی آدم بافرهنگــی هستم،تمام فیلمارو دیده بودم ولی چون علافــی بدجوری کلافه م کرده بود حاضر شدم دوباره یکی از فیلمارو ببینم !!!
دست از پا درازتر به یه سینما دیگه میرم که دیدم اونجاهم پــرده ی مشکی زده : به علت شرکت در مراسم ......(شهادت یکی از اماما) جمعه و شنبه سینما تعطیل میباشد !!!
جون من نباشه ، جون شماها اینقــد قیافه م دیدنی بـووووووود !! یعنی خــــُرسندی از چهـــره م میبارید !!!
........
خیلی غـمگوونانه ، تصمیم میگیرم یه روزنامه بخــرم و برم توی کتابخونه بخونم ! یعنی من موندم کی میگه حتی انتظار برای عشــق شیرینه ؟!! اونم توو این گرما ! ( بغضض )... بعضی وقتا آدما چه شــرو وری هایی میگــن آ آ ((:
وقتی به کتابخونه میرسم میبینم امــروز،روزِ آقایونه !!!
یعــنی همه چی باهم اینقد خوشکل هماهنگ شده بودن تاا روو اعصابم راه برن که خدا میدونه !
ولی از اونجایی که من خیلی پرروو تر از این حرفام،و امــروز کاملا از دنده ی راست پا شدم،یه لبخند میزنم و باروبندیلم جمع میکنم و واسه خودم عین دخترای فـراری روو صندلی پارک میشینم !!
و روزنامه م رو مثه پیرمردهای بازنشسته باز میکنم و دنبال خبری از نماز جمعه ی دیروز میگردم ....
یعنی من رسما عاشـــــــــــق ِ رسانه های جمعی کشـــورمون هستم !!! نیازی به توضیح هم نیس الحمد.... !!!
در بحــرِ خوندنِ کلاهبرداری 5میلیادری آقایی بودم که صدای یه پسری جوونی ،منُ به خودم آورد ...........
+ خانم ؟؟ خانم؟؟؟
(ابروهامو تا جایی که میشــد بهم گره میزنم و صدامو میندازم ته گلوم و طلبکارانه میگم : بلــه؟؟
+ ببخشید! یه خانومی اونطرف ِ پارک 1ساعتِ داره گریه میکـنه! میشه برین پیشــش !؟
( از قضاوت بی موردم که فکر کردم الان میخواد بیاد جلو و کرم بریزه پیش خودم شـرمنده شدم و گفتم : آره ...الان میرم پیشش .....
روی یکی از صندلی ها،دختری رو میبینم که سرشو توو دستاش گرفته و خیلی با درد،گریه میکنـه...
آروم میرم پیشش و دستامو میذارم روو شونه ش .... از اینکه خلوتش رو بهم زدم راضی نیستم ولی یکی از نقطه ضعف هام دیدن ِ اشک ِ آدماست.....
+ عــزیزم ؟؟
هــق هــق
+ عزیزم ؟؟؟
هـق هـــــق
+ اینجوری گریه نکن ...تمام آدمای پارک نگرانتــن...برم برات چیزی بگیرم ؟؟ :(
هــق هــق ...نه ...مـرسی...خوبم....هــق هـــق
(روو جدول ِ کنار صندلی بی توجه به مورچه هایی که تند تند از روی مانتو و شلوارم بالا میرن میشینم )+ فک نمیکنی اگه یکم حرف بزنی سبک شی؟؟ قول میدم تا جایی که میتونم کمکت کنم....
-مشکللات من که یکی دوتا نیست.....از کجا بگم؟؟ مشکلات شخصی یا خانوداگی.....هق هـــق
+ نمیدونم ...هرچیزی که بیشتر اذیتت میکنه.......
-بابام کارگر روزمــزدِ ...چندوقته کار نداره .....مامانم مشکل روحــی ِ حاد داره..... صاحب خونه دیگه جوابمون کرده...
حتی 1میلیون پول پیشم نداریم ....( صدای هــق هقـــ ِ ش بلند و بلندتر میشه ، هنوزدستاش روو صورتشِ و دلش نمیخواد دیده بشه...غـرورش رو میفهمـم ......)
+خب عزیزدلم،این مشکلات درحال حاضر فقط مالِ تو نیس ...خیلی ها دارن مثه تو با تمام گوشت و خونشون درد بی پولی رو حس میکنن،ولی خدا خیلی بزرگه ...مطمئن باش تحمل این همه مشکلات بی جواب نمیمونه ....
-( با صدای گرفته میگه : شهریه ی دانشگاه م مونده ....تو یه شرکتی هم صبح و غـروب کار میکردم و فقط 50 هزارتومن بهم میداد،که فقط 16هزارتومن پول کرایه ی ماشینم میشد،به خدا بعضی شبا پیاده میرفتم خونه ...این سـری همه چی باهم بهم ریخــته ....به خدا دیگه نمیدونم چکارکنم ....خیلی داغونم .....
(نفس عمیـق میکشم و از اینکه یه دختری همسن و سال دغدغه هاش ،از زمین تا آسمون بامن متفاوتِ دلم خیلی میگیــره....احساس میکنم تمام انرژی ای که امروز داشتم دیگه از ازش هیچی باقی نمونده.....چند دقیقـه هردومون ساکت میشیم و هـنوز صورتشُ از من قایم میکــنه ..... ازش میپرسم: عزیزم؟ اگه راحت نیستی میخوای برم ؟؟
-نـــه .... خیلی وقـت ِ که دلـم میخواد با یکی حرف بزنم .....مـرسی ازت ....آرومم ...خیلی آرووم....
+ ببین ! من میتونم توو یه دفـتری برات کار بگیرم....هم حقوقش هم ساعت کاریش خیلی ایده آل ِ ! از ساعت 10 صبح تا 2بعدازظهر .... این شماره و آدرسـشه ....سعی کن تا 1ساعت دیگه خودتو اونجا برسونی ....
(توو همین حیــن که دارم باهاش حرف میزنم و از رضایــش راضی میشم ، موبایلم زنگ میخــوره، از جام پا میشم و گوشی رو برمیدارم و قدم زنان جواب آقای نسکافه رو میدم
+ سلاممممممم عزیزم ! خسته نباشی...کجایی؟؟بیام دنبالت؟؟
-توو پارک ! دفـتر بسته بود ....از اون موقع بیــرونم ....
+الهییییییییی بمیرم.....خب عزیزم،چرا به اتاق زنگ نزدی بیدارم نکردی؟!
-آخه دیشب دیر خوابیدی،دوس داشتم یکم استراحت کنی....تازه دلم خواست یه بارم شده به خودت ببالی که چه دوست دختــرِ فهیــمی گیرت اومده :))
+ آی فدای تو و و :))) ...همون جا بمون الان میام دنبالت
-نه ...اگه بیای به این سمت کلی توو ترافیک میمونی ....برو رستوران...منم میام اونجا ....
(نمیدونم نسکافه چطوری این همه ایثار و فداکاری رو هضم کرد:)) .....خدایی رفتار امروزِ من،از پدیده ی 22خردادِ امسال هم عجیب تر بود !! :)) ....
وقـتی گوشــی رو قطع میکـــنم،برمیگـــردم به سمت صندلی .....
دخترک رفتـه بود .... شاید به دنبال روزنه ی کوچکی از اُمیـــــــد ......
چشامـو میبندم و از ته دلم براش آرزوی خوشبختـــی میکنم ......