یک روز متفاوت از نوع ٍ ...
شايد دوساعتِ که بيدارم .... ولي گويا ميخوام خودمو گول بزنم که خوابم ........
نور اتاق خيلي اذيتم ميکنه .....واسه همين پــتو رو ميکشم روو سرم تا از دست آفتاب راحت بشم .....
ولي هــوا گرمتر از اونه که بتونم زيـر پتــو دووم بيارم ...........
بي حوصله روو تخت ميشينم ....
گوشيم رو نگاه ميکنم ....1ميس کال و 1 اس مس ......
دوباره دراز ميکشم ...
هيچ حسـي واسه بلند شدن ندارم ......ديدن اون همه کتاب که منتظرم هم هستند بيشتر اذيتم ميکنه .......
چشامـو ميبنـدم .....
کاشکي يه داروي خواب آور قــوي داشتم که بتونم کل امــروزُ راحت و بي دغدغه توو تخت باشم ......
و يا چه خوب بود يکي منُ مثه بچه ها ، روو پاش ميذاشت و تند تند تکون ميداد تا چشـام خسته بشه و سرم گيج بره تا خوابم ببره ....
بالشُ با دستام ميگيرم...تند تند تکون ميدم تا فــرجي حاصل بشه ...... از تصور اينکه يکي منُ توو اين حالت ببينه خنده م ميگيره...
صـداي ويبـره موبايلمُ ميشنوم ولي نميتونم خودشُ پيدا کنم وووووووو ووووووو.....
توو همون حالت درازکش دنبالـش ميگردم ....وووووووو ووووووووو
دستـمُ 360درجه دور خودم ميچرخونم ....ووووو وووووووو !!!
با عصبانيت پا ميشم ...انگار موبايلمم بامن شوخيش گرفتـه ...ووووو وووووووووو
بالاخـره پيداش ميکنـم ...
خداروشکـر که فـرد صبوري مثه آقاي نسکـافه پشت خط بود تا بتونه تا آخر بازي قايم باشک من و موبايلم دووم بياره.......
گوشـي رو برميدارم .....
(نسکافه) + : ســـــــلام عــزيزمممممم.....
- : سلام .خوبي؟
+: خوبـم خوشکلم ....تازه پاشــدي ؟؟
- :نميدونم ... فک کنم !
+: :)) ... فک کني ؟!
- : گير نـده ... شرکت چه خبر؟ خسته که نيستي؟ !
+ : خُ زنگ زدم که خستگـيم دَر بره :*
- : هــِ ي ي ي .....
+ : چيه دخترم ؟؟؟
- : هيــچي ... فقط يکي بايد بياد خستگي منُ در ببره .... !!!
+: اُخ تــي فـــدا .... !!! چيکار کردي که خسته اي کلک ؟؟؟؟؟؟؟
- : اواااااااااا ! مگه آدم بايد حتما کاري کرده باشه که احساس خستگي کنه ؟!
+ : نه عـشقم...شوخي کردم ! بـخند ديگه ... !
-: به چي بخــندم ؟! خُ خــنده م نمياد ..... خستــه ام .....
+: شـُکي ؟؟ ديشب درس زياد خــوندي ؟!
- : نـه .....
+: هاپ هاپ ... هاپ هاپ ...پاچه بدم گاز بگيري يکم دلت خنک شه ؟ :))
- : بي نمک !
+ : باز مامانت استخونت رو دير داده بهت ؟ :))
- : هه هه ....احيانا ديشب به جاي اينکه پيش من بخوابي،کنار خانم خيارشور نبودي ؟؟
+: :)))))))
- : هـِ ي ي ي .....اوکي عـزيزم ....برو به کارت برس .....
+: عزيز دلـم ؟؟؟ امــروز مـگه چــندمه ؟؟!
- : يعنــــــــــــــــــي چــــــــ ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ؟؟؟؟
+ : گفتم شايد ......
- : واقعا شما پســرآ هم که شـورش رو در آوردين ...ما دخــترا نميتونيم يه روز خسته و بي حوصله باشيم...تا يکم بي حس باشيم،خودتون رو ميزنين به دال مشنگي که عب نداره...حتما باز شروع شده که اينجوريه....
+: شکلات ؟؟ حالت خوبه ؟! مگه چي گفتم که اينجوري ميپــري بهم ؟؟ :(
- :هيچــي نگفــتي ...ولي حرصمُ در اوردي ....حوصله ندارم ...فعلا کاري ني؟؟؟
+ : اي بابا ....به خدا نميخواستم ناراحتت کنم ....نميدونم....مواظب خودت باش عزيزم......:*
- : چـ شـ م . تو هم !
دوباره خودمُ ميندازم روو تخـت ........انگار زمين منُ با تمام جاذبه ش به سمت خودش ميکشـه ........
با دستم زير تخت دنبال کنتـرل تلويزيون ميگردم .....
کانال 1 2 3 4 5 رو با 1ثانيه توفف نگا ميکنـ م .........
تلويزيون ُ هم خاموش ميکنـ م ....... البته از شما پنهون نباشه، يه چندتا فحــش نسبتا رکيک حواله ي صدا و سيما ميکنـ م .......
دوباره بالـش رو روي ســرم ميذارم ..........بعد از چند دقيـقه ....
دينگ دينگ ....
دينگ دينگ ......
دينگ دينگ ........
هيچکي خونه نيس ..........
دينگ دينگ
تو اين اوضاع فقط آيفـون حريف من ميشه و ميتونه منُ از جام بلند کنه......
دينگ دينگ ......
خودمُ جلوي آينه نگاه ميکـنم ....
يـه صورت زرد بروبر بهم زل زده ......
دينگ دينگ .......
موهامو با يه گيره پشت سـرم جمع ميکنم ........
پاهامو روو زمين ميکشــم ......
دينگ دينگ
داداشمه ...درُ باز ميکـنم ...........
ميام دم در .....
ميگـم اين موقع روز اينجا چيکار ميکني؟؟؟؟؟
مجله ي چلچـراغُ که عکس روي جلـدش سـاير(يکي از شخصيت هاي موردعلاقه م توي سريال لاست که دلم ميخواد بخورمـش :)) ) هستُ بهم ميده....
ميگه ميدونم امـروز چندساعت خونه تنهـايي،اينُ گرفتم تا حوصله ت سـَر نـره .....
دلم ميخـواد بپـرم بغلشُ بگم مــرسي که اينقد به فکــــرمي ....
ولي با يه لبخـند مجله رو ميگيرم و ميام تو اتاق و براي بار هزارم ميفتـم روو تخت .....
گيـره ي موم رو باز ميکنـم ....دستم رو ميبرم لاي موهام و سعي ميکنم با انگشتام ســرم رو ماساژ بدم ......
مجله رو روي پام ميذارم.....
ورق ميزنم و ميخونم ........
چند صفحـه درباره ي لاست نوشته بود ....... و يه جا هم يه قسـمـتي رو که نديـده بودم رو لـــو داد...اونجا بود که دلم ميخواست تک تک موهامو بکنم .....
مجله رو از روي پام،روي تخت ميذارم ......
مدل دراز کشيدنم رو تغييـر ميدم ..... خودمو روي مجله ميندازم ....اينجوري خيلي راحت ترم...لجــم ميگيره که چرا از اول اين پوزيشـن رو انتخاب نکـردم ....
يه مطلب با عنولن 7صبح درباره ي دل آرا نوشته شده بود...... وقتـي ميخـونمـش ،اندازه ي يه سال گـريه ميکـنم .....
ميـفهمـم اين گريه ي من طبيعي نيس ............ من فقط دنبال يه بهـونه بودم تا اشکايي که بايد بريزن رو بريزم ................
بي وقفه 2ساعت گريه کــردم تا خالي شـم ....
وقـتي دنبال دستمال کاغـذي ميگردم،ناچارا دوباره با آينـه روبه رو ميشـم،واي خداي مـن،چـشايي که حدقـه در اومده و دماغــي که فک ميکنم نقش مهمـتري در اشک ريختن ايفا کـرده،نميفهمم،از چشمم گريه ميکنم پس چرا اينقد دماغـم ورم ميکـنه و قــرمز ميشه ........
حس ميکنم يه حـموم بهـتر از هرچيزي ميتونه مـنُ از اين قيافه ي شـُخـميم در بيـاره ..........
سـرمُ ميبرم زير شيــر آب ....واقعا هر قطره اي که روي تنـم قِل ميخوره يه آرامــش خاصي بهم ميـده ........
ياد تـفکــر7سالگيم ميفتــم ....اون موقع تـه تـه آرزوم اين بود که بتونم تخت و تمام وسايلم رو ببرم توو استخــر و واسه هميشـه توو آب زندگـي کـنم ......
و واقعا چه روياي شيــريني بود ....... توو همين فکــرا بودم که صداي موبايلـم رو ميشنـوم .......
هرکي هست داره پشت تلفـن خـودش رو جـــِر ميده که گوشي رو بردارم .........چندبار زنگ ميخـوره و قطع ميشـه ...........حوله ي قــرمزم رو که هنوز به قـد بلند و به رنگـش عادت نکردم رو ميپوشم و ميرم سمت اتاقــم تا گـوش کسي رو که آرامشم رو بهم زده بکــشم ........
0916...... !
لعنت به اين ايرانسل که اينقـد از شماره هاي ناشناس زنگخور داره !
گوشي رو برميدارم ....يه خانومي با يه لهجـه ي خاصي فحــش بارونم ميکــنه !
قطع ميکنم .......زرتــي به تمام حساي خوبي که توي حموم داشتم گند ميزنه ........
زنگ ميزنه ....قطع ميکنم
زنگ ميزنه ....قطع ميکنم....
زنگ ميزنه ....قطع ميکنم ..........
زنگ ميزنه ...برميدارم .......ميگه:قطع نکن......
ميگم : اوکي،فحش نده،قطع نميکنم !
ميگه : چــرا اينقد به اين شماره زنگ ميزني؟؟؟ ( البته اينو الان براتون ترنسلـِيت کردم،چون با لهجه ي خفني صحبت ميکرد )
ميگم : ميشـه فارسي صحبت کنين؟ من متوجه حرفاتون نميشم.
يه پوزخـند ميزنه و لهجه ش رو يه جوري فارسي ميکنه و به مسـخره ميگه : اينجوري خوبس؟؟ دوس داري شوووما؟؟؟؟ حالا از کي واس ما تهـرووني شدي؟
ميگم: ببينين خانم ....من نميدونم مشکلتون چيه ...ولي مطمئنم که اشتباهي شده.
ميگه :چرا مزاحم ميشين؟ چرا اينقد به پسـر مردم زنگ ميزنين؟؟ اون آقا يه زن و دوتا بچه داره!
ميگم : خانم،من اصلا خيلي وقته ايرانسلم شارژ نداره ......
ميگه : خُ قبلا که شارژ داش.اون موقع که اس مس آي عاشقانه واسش ميفرستادي..........
کلافه ميشم .....اصلا نميفهمم چه دليلي داره که دارم واسش توضيح ميدم .......ميگم : خانم،مـن خودم شوهـردارم......
ميگه:خآآ آ آ مگه زن هاي شوهر دار نميتونن هــرزگــي کنن ؟؟!!
وقتـي اينـو ميگه آتيــش ميگيرم....دلم ميخــواد واسه يه بارم که شده چشامُ ببندمو دهنمُ باز کنم.......ولي نه ...اينبارم يه نفس عميق ميکشم ُ ميگم :واسه خودم متاسفم که به زنگ شما جواب دادم ......
ميگه : فقط يادت باشه....اگه يه بار ديگه زنگ بزني يا اس مس بدي شماره ت رو ميدم کميــته !!
با اين تهديدش خنـده م ميگيره ....... ميگم : باشه...حتما اين کارُ بکنين .....قطع ميکنم ........................
رو صندلي ميـز کاميپوتر ميشينم....سرم رو ميذارم روو ميز .....چشامُ ميبندم ............
موبايلم زنگ ميخــوره ......
جوري که انگار بهـم شليک شده باشه از جام ميپرم. .. خيلي تهاجمــي ميرم سمت گوشي........ اينبار تصميم ميگيرم تمام فحش هايي ُ که از اول دبستان تا الان ياد گرفتمُ تحويلش بدم که با ديدن شماره ي آقاي نسکافه عصبانيتـم فروکـش ميکنه .....
+ بـــــــــــــه ه ه ه ه ...خانم خوش اخلاق ما چطـوره ؟! :*
- خوبم ...خسته نباشي عزيزم....
+ تو که يادي از ما نميکني.چيکارا کردي شوهــرسوخــته ؟؟؟؟
- هيچي....تازه از حموم اومدم ......
+ برو لباس بپوش فدات شم سرما نخـوري....
- چـ شـ م .......
+ بي حال نباش ديگه :*
- چـ شـ م .......
از خـودم حـرصم ميگيره ........از صبح زود ســرکاره ..وقتي زنگ ميزنه نميذاره ذره اي خستگيش رو احساس کنم ......
ولي اگه من يه مرگــم باشه،توو اين زمينه دکــترا دارم که تمام انرژي هاي منفي رو بهش انتقال بدم .........
مامان واسم فسنجون و برنج رو آماده گذاشته .......ولي حس گرم کردن غذا و کشيدنش رو ندارم....ترجيح ميدم برم سر يخچال و الويه رو که خوردنش خيلي راحت تر از فسنجونه واسه صرف نهار مــ يــ ل کنم !!!
کتاب درسيـم رو برميدارم به اميد اينکه اين چند ساعتيُ رو که پــــــِرت دادم جبــران بشــه ......
اون وسط مسطا هم داداشم زنگ ميزنه.....
+ سلام بر خواهر دنـــده اي !
- سلام :)) !
+ به به ....خنده ي شما رو هم ديديم !!!
- فقط يه روز من بي حوصله م آ آ آ !
+ بله .بله.فقط 1روز !!! ميگما ، دنـده ي چپــتون به راست تعويض شد الحمدا...؟؟
- از دوستان بپرسيد !!
+ نيازي ني :)) ! خودتون گوياي همه چي هستي :)) !!
- آتيــــــــــــــ ش ش ش !! مامان کي مياد خونه ؟؟
+ زووود...مواظب خودت باش. دست توو پريز نکن :))
- سلام برسون.فعلا !
چندساعت ميگذره ......ولي حس خستگي و بي حوصلگي با کمردرد همــراه ميـــشه .........
ســردرد وحشــي هم اين وسط دلش برام تنگ ميشه و با شدت هرچه بيشتر خودش رو به من ميرسونه .....
خوووولاصه همه چي واسه سر به نيست کردن من فراهم بود ......
خودمو ميندازم روو تخــت ...پاهامو مثه جنين توو شکمم جمع ميکنم .....تنها حالتـي که يه درصد از درد شکم و کمرم کم ميکنه......
ســردردم اونقد شديد ميشه که به حالت تهوع ميفتم ........
نفــسم به زور در مياد.......
آقاي نسکافه زنگ ميزنه ....گوشي ُ بر ميدارم ...بريده بريده ميگم : ســ َ ر َ م
وقتــي ســردردم شــروع ميشه اينقد مظلوم ميشــم که هيشکي دلش نمياد سربه سرم بذاره .....
خودش ميدونه اينجور موقع ها نميتونم حرف بزنم ....
از پشت تلفن فقط خودش حرف ميزنه .... تمام سعي ش رو ميکنه تا آرومم کنه ......
دستم رو ميبرم توو کشوي کنار تخــتم ....
دنبال قــرص نوافن ميگردم ......
کشــويي رو که چندروز پيش 2ساعت وقـتم رو گرفته بود تا تميــزش کنم تا همه چي مرتب ســرجاي خودش باشه،در 1دقيقه نابودش ميکنم .....
بالاخره قــرص رو پيــدا ميکـنم ......
از جام بلند ميشم ....ميرم سمت آشپزخـونه .......
در يخچالُ باز ميکــنم .....يه آب معدني با دري که باز نشده ......
با مارکــ دماونــد ......هموني مارکـی که دهــن ســرويس ميکنه تا باز بــشه .......
قـرص رو ميذارم روو ميــز...سعي ميکنم همون يه ذره زوري رو که دارم رووي بطري به کار ببرم......
نميتونم......بي حال تر از اونم که بتونم در يه بطري ساده رو باز کنم ....
ميشينم ....به يخچال تکيه ميدم .....ســرماي ســراميک با گرماي بدنـم حس ملـسی بهم میده .......
پامو دراز ميکنم ...آب ُ ميذارم لاي پــ ام،تمام زورمــو جمع ميکنم .......
در ميچـــرخه و من پيــروز ميشــم ....با تمام حال بدِ جسمم ،يه لبخــند روو لبم ميشينه .......
ولي وقتي دارم پاميشم،دستم ميلرزه و يه کمي از آب روو زمين و لباسم ميريــزه ........
فحش ميدم به کارخونه ي دماوند که چــرا اينقــد بطـري رو پـــــُر ميکنن ......
زميــن خيــس ِ و من هيچ تواني واسه خم شدن و پاک کردنش ندارم .........
قرص رو ميخــورم ُ از آشپزخونه ميام بيـرون .......
وسطاي راه برميگردم ......
ميترسم اگه مامان بي هـوا بياد توو آشپزخونه ليــز بخــوره ......
با يه پارچه زميــنُ خشک ميکنم و با اعصاب آرومتـر برميگــردم توو اتاقــم .......
بالــشُ بغل ميکنم و باز دراز ميکــشم ........
هرچقـد منتـظر ميمونم اثــري از قــرص حـس نميکنم ..............
حالت تهــوع م بيشــتر ميشــه ........
سطل آشغالُ به تختم نزديک تر ميکنم ......... اين آينده نگريم هـمه رو مــُردونده :))
تلفــن خونه زنگ ميخــوره ........
باباست ......گوشي رو برميدارم .....
( بابا )+ : سلام کــــُر کـــُري، خــوبي ؟؟
- : سلام بابا ....مــرسي...شما خوبيــن ؟؟
+ : خبري از ما نميگيري......چيکار ميکردي؟؟
- :هيچي...دراز کشيده بودم.....
+ :چرا بي حالي ؟؟....
- : ســ َ ر َ م
+ : اوخ ... برو استراحت کن ....هيچي نميخواي برات بيارم؟؟
- : نـه ...مـ ر سي.
+ : خداحافظ عزيزم.
بابا قطع ميکنه ولي گوشي توو دست من ميمونه ....واسه چند دقيقه از اين دنيا ميرم ...
که بوق ممتــد گوشي منُ به خودم مياره ........
تلفن رو ميذارم سرجاش و واسه 1 ساعت بيهوش ميشم .....
صداي چرخيدن کليدُ روو در حـس ميکنم .........
مامان ُ توو اتاقم ميبينم ...
ميگه : سلام ....بيدارت کردم ؟؟؟
- : نه ...خيلي وقته خوابيدم .....خسته نباشي....
+ : بهـــتري؟ ؟بابا گفت برات کمپوت بگيرم...شايد فشارت افتاده باشه.... ميذارم توو يخچال هروقت ميخواي بگو بهت بدم ....
- : مــرسي...الان بهترم....
+ : (ن) گفت که ســردرد داري .... اسيدفوليکت رو خـوردي؟؟ حتما داره شروع ميشه ....
- : اوهو م م ...شــروع شده .....
تند ميره سمت آشپزخونه....يه ليوان آب با فيفــول رو ميده دستم.......
قــرصُ ميخـورم و باز دراز ميکــشم ........
امــروز با نقــش جنازه تا جايي که ميتونستم همــذات پنداري کردم :))
اين هــورمون هاي کذايــــي چه نيــرويي دارن که ميتونن مــنُ چــپه کنن .......
هــوا تاريک شده ....... از صبح تا الان هيــچ کار مفــيدي نکردم .......
منتــظر زنگ نسکافه ميمونم .....
از خودم عصباني ميشم که چرا وقتــي صبـح فهــميد چه مرگــمه و من خودم نميدونستم،باهاش اونجوري صحبت کردم.....
اون خيلي بهـتر منُ ميشناخت ....
ميدونم هيچي رو به دل نميگيره.....ولي مــن از خودم دلگيــرم ......
ميــرم سمت آشپزخــونه،مامانُ تو هال ميبينم که مشغول نماز خوندنِ ،
کمپوت رو از يخچال برميدارم، قبل اينکـه درش رو باز کنم آب ميکشـمُ بلنـد،جوري که مامان بشــنوه ميگــم : نميخــواد الله اکبر بگي،خودم اول درش رو شستم بعد بازش کردم .....
ميام نگاش ميکنم،ميبينم خــنده ش گرفته .......
ياد بچگيام ميفتــم، تـه عـشق و حالم وقتي بود که سعي کنم مامانم رو وقت نماز خـوندن خنده بيارم......
و وقتــي ميخنديد و نمازش باطل ميــشد کلي کيف ميکردم :)) ...هنوزم هنـوزه نميدونم چرا اينکار واسم اينقد جــذابــه :))
کمپوت رو ميخــورم ُ ميام توو اتاق........
آقاي نسکافه هم مياد خونه و زنگ ميزنه و باهم حرف ميزنيم ......
سعـي ميکنم خستگي امــروزش رو باحــرفاي خوب از بين ببــرم ...........
از اينکه ميبينه آرومم،رضايتُ توو صداش حس ميکنم .....
بهـش میگم : آدم 10تا شوهــر هم مثه تو داشته باشه بازم کــمـه .....
میخــنده .... !!! و وقتـی حس خستگی و خـنده ش باهم قاطــی میـشه دلم میـخواد محکم بچلونمــش ......
قطع میکنم ..... منــتظر میمــونم تا شامــش رو بخــوره تا باهم بخـوابیم .....
بهش اس مـس ميزنم دستاتُ بنداز دور کمــرم تا بخـوابـم ......
و واقعا از کیلومـترها فاصله هم، آرامش آغوشش و گرمای دستش ُ روو تنــم حس میکنــم ........