یکی از کارایی که برام خیلی لذت بخــشه،تمــیز کردن کتابخــونه ست !
دونه دونه کتابا رو برمیدارم وبا یه دستـمال پاک میکنم و چنددقیقه بی هـوا هرکدومشــون ُ ورق میزنم!
صفحه ی هر کتابی ، مــنُ میبره به همون زمان و مکانی که چند سال پیــش خوندمــش !!
صفحه ی اول هر کتاب هم جذابیت خودش رو داره !
83.2.11: تنها بعد از کلاس زبان خریده شده
76.12.24: برای بهــترین پدر دنیا
87.10.5 : پیشنهادی از مازیــار
86.8.16: همــراه ساناز از دانشگاه
83.11.25: مـن در کتابفــروشی و نسکافه در ماشیـن !
و .........

84.9.22 :
داستان های 55کلمه ای (استــیو مــاس )

درباره ی کتاب : ( هـدیه ای بی نظیر برای آن هایی که ادعا میکنند که گرفتارتر از آن هستند که بتوانند وقتـی را برای مطالعه اختصاص دهـند،این داستان ها مثل ساندویچ های کوچک هستند، غـیر قابل مقاومت اند ! )


گیتـار

او هرگز مرا مانند گیتارش در آغوش نمیگیرد
سال هاست مرا آنچنان که گیتارش را نوازش میکند،لمـس نکرده است !
به درون گیتار راه پیدا میکنم تا بار دیگر در میان بازوان او جا بگیرم !
زن تمام روز را صرف تغییر دادن شکل،صدا و همه ی خصوصیاتـش کرد، همه چیـز جز آرزوی در آغــوش کشیـده شدن.
عاقبت،خاموش و ناپیـدا در درون ِ ساز جا گرفت و منــتــــــــــــظر ماند !

" عـــزیزم ؟؟؟ مــن آمـده ام ... یک گیتار تازه خــریدم....... عــ زیـ ز م ؟ "

********************************

پ.ن : شایعه ی فـوت و مزدوج شدنم رو از همین تریبــون تکذیب میکــنم !
غـششششششششششششش