1هفته پیش مامانم گفت میخواد واسه پنجره ی اتاق خوابـم ، پــرده بخــره !
که من بهش گفتم مامان، الان بدترین موقعست ! نزدیکه عیدِ،همه سرشون خیلی شلوغه و بیشتر جنسای خوشکل فروخته شده و بنجل هاش مونده ، بذار بعد از عید ، پارچه ی های جدید میاد،اون موقع سفارش میدیم!
مامانمم بعد از چند دقیقه با من هم عقیده شد و بی خیال پــرده شد !
چند روز پیش یــهو بهم گفت : شکلات،امروز وقت کردی،یه چند تا پرده فـروشی رو ببین !
من با چشای باز گفتم: آخه مادر من؟ مگه قرار نشد بذاریم واسه بعد از عید؟؟
گفت : نه !! پـرده ت خیلی بی ریخت شده ! ( جمله ی مامانُ تصحیح میکنم،پــرده ی اتاقت خیلی بی ریخت شده :)) ) ! واسه عید مهمون میاد،زشته !!
با حـرص میگم: مامااااااااااان، آخه مهمون پـرده ی منو چی کار داره ؟ :(( ؟ ( جمله م رو تصحیح میکنم،مهمون پـرده ی اتاقمُ چی کار داره ؟:)) )؟
بازم تاکید میگه جلوی مهمون خیلی زشته و از اتاق میره بیـــــرون !!!
خووووووولاصه اون روز با بدبختی ،به شونصد تا مغازه پــرده فروشی سر میزنم و چندتا رو انتخاب میکنم !!!
خسته و کوفته میام خــونه،دارم آدرس مغازه ها رو واسه مامانم مینویسم که فـردا بره یکی رو سفارش بده ،
که بازم یــهووووو خوشحال خوشحال برمیگرده میگه : نمیخــواد بنویسی ! خودم امروز رفتم برات سفارش دادم،پس فــردا آقاهه میاد تا پنــجره رو اندازه بگیره !!!
آقا منــو میبینی؟؟؟ مــنو سگ گاز میگرفت آخ نمیگفتم :)) ( ورژن جدید به من کارد میزدی خونم در نمیومد :)) )
هیچی دیگه ، بازم با حرص گفتم : آخه مادر من،اگه خودت میخواستی بری ، چرا امـروز اینقـد مـنُ علاف کردی؟؟!
در حالتی که هی میره جلوی پنجره و هی جلو میاد و داره پــرده ای که سفارش داده رو تصور میکنه با خودش حرف میزنه، برام یه سـر تکون میده و از اتاق میره بیرون !

فــردا صبح میبینم میاد توو اتاقُ باز پنجره رو نگا میکنه !
میگم : مامان،خوبه داری خونه نمیخری ! ســوراخ کردی این پنجــره رو از بس نگاش کردی !!!
بی توجه به حرفم میگه : شکلات ؟؟؟ پــرده ت خیلی ساده ست آ آ آ ! میخــوای دو طرفــش رو والان ِ صورتی بدم ؟؟؟!
میگم نــععععععععععععععع مامان !! حالا خوبه بهت از اون اول گفتم ساده ی ساده !!! :((
میگه : باشه بابا،چرا اینجوری میکنی؟؟ میدونم،ولی فقط میخواستم ازت بپرسم !!!

2ساعت بعد میاد توو اتاق : با یه حالت خاصی میگه : وای شکلات،پـرده ت خیلی ساده ست؛مطمئنی نمیخوای دوطرفش رو .... ؟؟؟
نمیذارم حرفش رو ادامه بده !!!
غـروب وقتی از بیرون میام خونه،میگم : مامان، یه رووتخـتی دیدم،صورتی،خیلی خوشکله،اگه رفتی پاساژ،ببینش !!!

شب میاد توو اتاقـم، میگه شکلات ؟؟!!
میگم جانم؟
میگه : میدونی چیه؟؟؟ اگه اون رووتختی صورتی رو بخــری،بعد دو طرف پــرده ت هم والان ِصورتی باشه ، خیلی خوشکل میشــه آآ !
میگم: :((((((((((((( مامان،تو رو خدا بس کن دیگه،تو که میدونی خوشم نمیاد اتاقم با کوچکترین چیزی شلوغ بشه،من با همون پـرده ی حریر سفید توو اتاقم آرامش میگیرم ! نه با اون دو طرف جینگولی صورتی !
میگه : اوکی اوکی !! فقط خواستم بپرسم که بعد اگه زیادی ساده شد نیای بهم بگی !
 امـروز صبح که آقاهه مياد پنجره رو اندازه بگيره،مامان با شک و ترديد مياد پيشم،......
قبل اينکه بخواد حرفي بزنه، ميگم: مامان،به خدا اگه يه باردیگه بگي والان ِ صورتي همين الان خودمو از پنجــره ميندازم پايين !!
ميخنده و ديگه حرفي نميزنه !!!

غـروب توو کلاس بودم که دیدم موبایلم داره زنگ میخوره،اجازه گرفتمُ اومدم بیرون!
دیدم مامانمه ! میگه: شکلات،من الان توو پرده فروشی هستم،دارم پولُ حساب میکنم! مطمئنی که نمیخوای دو طرف پرده ت .......؟؟؟
در حالی که از شدت حرص دلم میخواد تک تک موهامو بکنم،میگم: نعععععع مامان، ساااااااااااده. ساااااااااده . سااااااااااااااااااااااده !

شب وقتی میام خونه،احساس میکنم مامانم یکم مشکوک میزنه!
سـر میز شام ازش میرسم چه خبر؟؟!
میگه هیچـی!
میگم: خب... پرده فروشی رفتی؟! این مدل من ساده ست،حتما زود آماده میکنه!
میگه: آ م م ! چی؟؟ ساده ؟!! نــه !!! میدونی دو طرفش رو گفتم برات والان صورتی بده!!
- ( با چشای از حدقـه در اومده ازش میپــرسم: چـــــــــــی مامـــــان؟؟؟؟؟؟ : O Oo ا ُ ُ ُ ُ ؟؟؟
+ اوخی! ناراحت شدی ؟!؟!!
- نــه :) !


واقعا از صمیم قلـبم خوشحالم که اینقد خوووووب میتونم نقــش باقالی رو  ایفا کنــم :)))
غـشششششششششش
میخوام اسم وبلاگُ از خانم شکلات به خانم باقالی تغییر بدم، والله بیشتر بهم میاد :)))) !!!