شـوهر عمـه ی مــن !
خود منـم وقتـایی که فک میکنم خـدا داره بهم نامـردی میکـنه یاد تـو میافتــم !
یـاد تـو !! تـویی که فک نـمیکنـم امتحانی باشه و خــدا روت انجام نـداده باشــه !!!!
نمیـتونم درک کنم ، اون روزی که پـدر و مادر و دو خواهر و برادرت رو تـوو زلزله از دست دادی چه حسـی داشتی !
اون موقع جـوون بودی و از دست دادن پشـتوانه های زندگیت به طور حتم برات بدترین اتفاقی بود که میتونست رخ بده !
با اینکـه همیشه خـونسـرد بودی ولی هیچ وقت ندیدم از ته دل بخـندی ..... همیشه هاله ای از غـم رو توو صورتت حس میکنم !!
ولــی ، اون سال نحــس که خــدا ، پســرت رو هم ازت گرفت ، بدجـوری شکســتی ......
پســری با اون چـهره ی دوس داشتنی و دلـی مهـربان توو اوج نوجوانی .......
تـو مــرد خـونه بودی و نباید غصـه میخوردی ...
تو مــرد بودی و باید زنـت رو آروم میکردی .....
تو مــرد بودی و کسی انتظار دیدن اشکهایت رو نداشت !
نمیدونم بعـد از آن سال ها ، تشـنج و مریضی های دختر کوچکت ، رفـتن تنها برادرت ، شکست عشقـی وافسـردگی دختر بزرگت با تـو چه کرد ...
فقط چـروک های صورتت هر روز عمیـق تـر میشـن و خبـری از اون موی پرپشتت نیست !!!
امـروز 52سال از عـمرت میگـذره و من فقط 20 ساله گوشه هایی از زندگیت را دیده ام !
امـروز وقتـی بهت گفتم ایشالله جشـن 120 سالگیتـون ، با اون نگاه خاص و چشمهای همیشه غمناکـت لبـخندی بهم تحویل دادی
ولی وقــتی از اون طرف عمـه ام میگـه : شکلات 120 سال چیـه ؟ ؟؟ بگـو 1200 سال ، لبـخند کم کم از روو صورتت محـو شــد !!
با این همــه ، سال ها با زندگی جنگیـدی و مطمئنـم که تـو بـرنـده ای !
هــی مــــَـرد ، تــولدت مبارک !