کــار !
بابام با تعجب ميگه : نــذريــه ؟؟ !
خانومه يه خنده ي ريزي ميکنه و ميگه : نــه ! اين بيـزينـس مـنه !!
جعبه هاي شيريني رو مغازه به مغازه ميبره تا بفروشتشون !
مــردم اين روزا هرکاري ميکنن تا خرج شکم خودشون و بچه هاشون رو دربيارن !
مخالف اين کار نيستم! توو جامعه ي ما همين که مجبور نباشي کاسه ي گدايي به دست بگيري خودش کليه !
ولي فقط اون کسايي که هي زنگ ميزنن و ميگن کپسول آتش نشاني نميخواين حرص منو در ميارن :))
يه بار يه خانومي به خالم زنگ زده بود که از همين کپسولا رو بفروشه، خاله م به خاطر اينکه بپيچونتش گفت: من نميدونم!بايد شوهــرم بياد!
اون خانومه هم پرروو پروو ميگه : وا، يعني شما بدون اجازه ي شوهرتون نميتونين چيزي بخرين ؟! ( حتـي با جريحه دار کردن احساسات مردم هم ميخوان جنسـشون رو بفـروشن ) :))
يه بار هم يکي از اين خانوماي کپســول فروش بهم زنگ زد و گفت : ببخشـيد خانم ؟؟ شما ماشين دارين ؟؟
گفـتم بلـه !!! به زور خنـده م رو خوردم و گفتم : بـنـز دارم چطور ؟؟!!
با يه حالت خاصي گفت : خب پس بايد براي ماشينتون يکي از اين کپسـولاي آتش نشاني بخـرين ! خداي نکـرده اگه اتفاقي افتاد حيف ماشينـتون چيزيش بشـه !
برميگردم ميگم : خانـم عزيز ! اگه واسه ماشين من اتفاقي بيفـته خودش يه دکمـه داره که به صورت خودکار ازش آب در مياد !! ديگه احتياجي به کپسول ندارم !!
با يه حالت هنــگ تشکـر ميکنه و گوشي رو ميـذاره :)) !!
:)))))