انگشت !
دارم با آقاي نسکافه تلفني صحبت ميکنم ! ! مامان مياد توو اتاق ميگـه : شکلات؟؟ شيرمـوز ميخوري برات بيارم؟؟!
ميگم: واي نه مامان! حتـي جاي يه انگشت هم ندارم !
يهـو ميبينم نسکافه اون ور خط از خنـده داره غــشششششش ميکنه !!
ميگم : وا ! مگه چي گفتم که نفست بند اومده !؟
ميگه : آخه خيلي بد گفتي :)) !!!
ميگم : نـــــــه ! آخه اين قضيه يه جک داره ( يه بار يه نفـر اينقد غذا خورده بود که حالش خيلي بد بود و داشت ميترکيد، که دوستش ميگه انگشتت رو بکن توو دهنت تا بالا بياري! بعد اون ميگه : نه بابا ! اگه جاي يه انگشت داشتم که يه خيار ميخوردم :)) )!
ميخنده و ميگه : ربطي نداره ! بازم بد گفتــي :دي !!! ديگه اونجوري نگــــــــــي آآآ :)) !
داد ميزنم ماماااااااااااااااان ،
مامانم مياد توو اتاق ميگه : جانم ؟!
ميگم حتــي جاي يه انگشت هم ندارم ! با تعجب ميگه : خب اينو که يه بار گفتي !!!
ميگم : نــه ! همينجوري ميخواستم يه بار ديگه هم بگم !!! :))
ميگم: واي نه مامان! حتـي جاي يه انگشت هم ندارم !
يهـو ميبينم نسکافه اون ور خط از خنـده داره غــشششششش ميکنه !!
ميگم : وا ! مگه چي گفتم که نفست بند اومده !؟
ميگه : آخه خيلي بد گفتي :)) !!!
ميگم : نـــــــه ! آخه اين قضيه يه جک داره ( يه بار يه نفـر اينقد غذا خورده بود که حالش خيلي بد بود و داشت ميترکيد، که دوستش ميگه انگشتت رو بکن توو دهنت تا بالا بياري! بعد اون ميگه : نه بابا ! اگه جاي يه انگشت داشتم که يه خيار ميخوردم :)) )!
ميخنده و ميگه : ربطي نداره ! بازم بد گفتــي :دي !!! ديگه اونجوري نگــــــــــي آآآ :)) !
داد ميزنم ماماااااااااااااااان ،
مامانم مياد توو اتاق ميگه : جانم ؟!
ميگم حتــي جاي يه انگشت هم ندارم ! با تعجب ميگه : خب اينو که يه بار گفتي !!!
ميگم : نــه ! همينجوري ميخواستم يه بار ديگه هم بگم !!! :))
+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 18:0 توسط خانم شکلات
|