X
تبلیغات
لبخـند پنبــه ای
 
لبخـند پنبــه ای
 
 
خانم شکلات و آقای نسکافه
 
آقای نسکافه برای یه کاری مجبــور بود یک روزه از تـهران بیاد و سـریع برگــرده !!!
خب ! واضح و مبرهـــنِ که اگه 1دقیقــه هم اینجا ایست داشته باشــه ، چه اجبــارا،چه مشتاقـا،محـــکوم به دیدن یــارِ !!!
خب یــار هم که هــرکسی نیس !! واسه خــودش شخصِ شخیصــی ِ :)) !!!

داشتم میگفـتم ! اون روزی که آقای نسکافه قــدم بر شهــر ما گذاشتـن،اینجانب !!! از ساعت 8 صبح در دانشگاه مشغــول کسب علم و دانـش بودم !!!
و واقعـا خســته و داغــون و از دست رفته ......
و قــرار بود ساعت 5 با اوشون ( مسلما این ضمـیر به نسکافه برمیگرده دیگه !! )باشـم !!!
البتـه تایم زیادی رو نمیتونســتم باهاش باشم،باید میومـد دنبالــم و مـن ُ به نمایشگاه عکـس ِ استادم که مســیرش خیلی شخمی بود میرسـوند !!!
خب ، بالاخــره واسه ما ،بروبکس عشقولانه ی عاج، همین نیم ساعــتم،نیــم ساعتِ !
ســرتونُ درد نیارم......
شازده ساعت 5 اومـد دنبالـم ......
پریــدم توو ماشیـنُ کلی حرف و خـنده و مســخره بازی که یهــــــــو دیدم نسکافه هــِی از آینــه،عقب رو نگآآآه میکنه !!!
بــه بــــه ! دیدم یه بنــــــــــزِ مامان، افتــاده دنبالــمون !!
آقا مارو میبینی؟؟؟ سکته ی ناقص رو زدم !!
سریع دستمُ از دست نسکافه که خیلی رمانتیک روو دنــده باهم مشغول عشقــ بازی بودنُ در میارم :))
یعـنی انــدِ معرفت  و مرام و اینـا :))
که یهــــــــــــو دیدم ای ول،چه باحال از توو بــنــزِ یه صداهایی میاد :)) بعد از چند دقیــقه،دیدم ای ول :)) داره اسم ماشیــن مارو صدا میکنه که بـــــــــزن کنار :)) بزن کــنار !!!
چیه؟؟ نگا داره ؟؟! حتما انتظار داشتین توو اون وضعیت فـــرار کنیم !!
نخـــیر،نسکافه جان خیلی جـِنتــل منشانه سمت راست پارک کرد و پیاده شــــد :))
پیاده شــدن نسکافه همانا و زرد کردن و ریـ .... توو خودم همانا :))
باور نمیکنین،رنگـم شده بود گــــــــ چ چ چ،تمام بدنم هم قفل کرده بود :)) نمیتونستم ســرمو کج کنم ببینم نسکافه در چه حالِ :))
توو این چند دقیـقه ای که توو ماشــین بودم هــرچی فــن و تریک از کتاب راز یاد گرفــته بودمُ زدم :)) هی با خــودم میگفتم : نـــــــــــه،اینا که به من و نسکافه کار ندارن،حتــما چراغ ترمــزِ ماشین خراب بوده،پلیس ها میخواستن جریمه کنن !!
نــــــــه،اصلا شاید میخواستن آدرس بپــرسـن :))
نــــــه،اصلا شاید میخواستن بدونن رنگ ماتیــکم چیه،از من خجالت کشیدن،نسکافه رو پیاده کــردن !!!
نــــــــــــه،شاید اصلا میخواستن تشکـــــر کنن از اینکه دیدن کمـــربند بستیـــــــــــم ! :))
یه لحظه فک کردم شاید بهــتره یواشکی ازتوو ماشین دَر برم :))
خوووووووولاصه توو همین توهمات بودم که یهو در ماشیــن باز شد،
فک نکنم لازم به توضیح باشه وقــتی قیافه ی پلیــسُ دیدم شاشــ.... توو خودم :))
پلیس : سلام خانم !
مـن : سـَ َ َ لـ  ا م م
پ : شما با این آقا چــه نســبتی دارین؟؟!
مـن : نـ نـ نـ ا مــزدم هستـن !
پ : اوشون گفتن که عقــد کــردین !!
مـن : ها ؟ آها ! بله .. بــ لــ ه ! عقــد کردیم اتفاقـا !! :))
پ : چه روزی !؟
مـن: 19 بهـمن !! ( سالگرد دوستیمونُ گفتم ! )
پلیس اخـم میکنه و روو به نسکافه میگـه: چــرا دروغ ؟؟ شما که گفتین 23 خـرداد !!!
ابروهای نسکافه میره بالا و میگه : جناب،خانواده ها کاملا مطلع هســتن،میتونم زنگ بزنین تا بیان !!
پلیس ِ بهش گفت : کاملا از شما و خانم معلومه که آدمای متشخصی هستین ( منُ میگفتــااا :)) )....
نیازی به این کار نیست !!
مـدارکُ به نسکافه میــده و میگـه به سلامـت !!!
ما هم یه بوق براش میزنیم و گازش ُ میگیریم و د ِ بـــرو :))

وقــتی نسکافه میاد توو ماشین،یه اخــم گنده تحویلــش میدم و میگم : آخـــــــــــه ...ِ ش  23 خرداد هم شد روز ؟؟؟!! :اُ ُ ُ
عیـن بچه هایی که گند میزننُ مظلوم میشن،میگه : خب ب ب ..23 خـرداد اون روزی بود که باهم رفـته بودیم عـــروسی،گفتــم شاید تو یهو بخوای اون روزُ بگی !!
با چشایی از حدقـه در اومده جیغ میــزنم و میگــم : آخـــــــــه مـگه مــُنگــُلم،مگه مغــزم رو گذاشتم گاو بخــوره،مگــه سادیســم دارم که 19 بهـمن، روز دوستیمونُ ول کنم،روزی که با هم رفتیم عروسی ِ دختر عمه ت رو بگـم ؟؟ :((
یکم میمونه و میگه : راس میگـی آ آ :)) حالا میخواستم بگم 24 تیــر :))
میگم : نسکافــه،یعـــنی مــــــــن عاشـــ قــ تــ م !! 24 تیر !! روزی که شاید چند سال ِ دیگه،روز عروسی ِ ما بشــه !!!
بعد از چند ثانیه میگـم : والله باز این 24 تیــر معقول تر از روز عــروسی دختر عمه ت بود :))
شــاهکاری به خـــدا ! :))

خووووووووووولاصه یه نمایشگـــآآآآآ یی رفتــم بس خاطرانگـــــوز !!!! :))

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:48  توسط خانم شکلات  | 
ساعت 10 صبحِ و من هنـــوز روو تخــتم .....
شايد دوساعتِ که بيدارم .... ولي گويا ميخوام خودمو گول بزنم که خوابم ........
نور اتاق خيلي اذيتم ميکنه .....واسه همين پــتو رو ميکشم روو سرم تا از دست آفتاب راحت بشم .....
ولي هــوا گرمتر از اونه که بتونم زيـر پتــو دووم بيارم ...........
بي حوصله روو تخت ميشينم ....
گوشيم رو نگاه ميکنم ....1ميس کال و 1 اس مس ......
دوباره دراز ميکشم ...
هيچ حسـي واسه بلند شدن ندارم ......ديدن اون همه کتاب که منتظرم هم هستند بيشتر اذيتم ميکنه .......
چشامـو ميبنـدم .....

کاشکي يه داروي خواب آور قــوي داشتم که بتونم کل امــروزُ  راحت و بي دغدغه توو تخت باشم ......
و يا چه خوب بود يکي منُ مثه بچه ها ،  روو پاش ميذاشت و تند تند تکون ميداد تا چشـام خسته بشه و سرم گيج بره تا خوابم ببره ....
بالشُ با دستام ميگيرم...تند تند تکون ميدم تا فــرجي حاصل بشه ...... از تصور اينکه يکي منُ توو اين حالت ببينه خنده م ميگيره...
 
صـداي ويبـره موبايلمُ ميشنوم ولي نميتونم خودشُ پيدا کنم  وووووووو ووووووو.....
توو همون حالت درازکش دنبالـش ميگردم ....وووووووو ووووووووو
دستـمُ 360درجه دور خودم ميچرخونم ....ووووو وووووووو  !!!

با عصبانيت پا ميشم ...انگار موبايلمم بامن شوخيش گرفتـه ...ووووو وووووووووو
بالاخـره پيداش ميکنـم ...
خداروشکـر که فـرد صبوري مثه آقاي نسکـافه پشت خط بود تا بتونه تا آخر بازي قايم باشک من و موبايلم دووم بياره.......

گوشـي رو برميدارم .....
(نسکافه) + : ســـــــلام عــزيزمممممم.....
- : سلام .خوبي؟
+: خوبـم خوشکلم ....تازه پاشــدي ؟؟
- :نميدونم ... فک کنم !
+: :)) ... فک کني ؟!
- : گير نـده ... شرکت چه خبر؟ خسته که نيستي؟ !
+ : خُ زنگ زدم که خستگـيم دَر بره :*
- : هــِ ي ي ي .....
+ : چيه دخترم ؟؟؟
- : هيــچي ... فقط يکي بايد بياد خستگي منُ در ببره .... !!!
+: اُخ تــي فـــدا .... !!! چيکار کردي که خسته اي کلک ؟؟؟؟؟؟؟
- : اواااااااااا ! مگه آدم بايد حتما کاري کرده باشه که احساس خستگي کنه ؟!
+ : نه عـشقم...شوخي کردم ! بـخند ديگه ... !
-: به چي بخــندم ؟! خُ خــنده م نمياد ..... خستــه ام .....
+: شـُکي ؟؟ ديشب درس زياد خــوندي ؟!
- : نـه .....
+: هاپ هاپ ... هاپ هاپ ...پاچه بدم گاز بگيري يکم دلت خنک شه ؟ :))
- : بي نمک  !
+ : باز مامانت استخونت رو دير داده بهت ؟ :))
- : هه هه ....احيانا ديشب به جاي اينکه پيش من بخوابي،کنار خانم خيارشور نبودي ؟؟
+: :)))))))
- : هـِ ي ي ي .....اوکي عـزيزم ....برو به کارت برس .....
+: عزيز دلـم ؟؟؟  امــروز مـگه چــندمه ؟؟!
- : يعنــــــــــــــــــي چــــــــ ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ؟؟؟؟
+ : گفتم شايد ......
- : واقعا شما پســرآ هم که شـورش رو در آوردين ...ما دخــترا نميتونيم يه روز خسته و بي حوصله باشيم...تا يکم بي حس باشيم،خودتون رو ميزنين به دال مشنگي که عب نداره...حتما باز شروع شده که اينجوريه....
+: شکلات ؟؟ حالت خوبه ؟! مگه چي گفتم که اينجوري ميپــري بهم ؟؟ :(
- :هيچــي نگفــتي ...ولي حرصمُ در اوردي ....حوصله ندارم ...فعلا کاري ني؟؟؟
+ : اي بابا ....به خدا نميخواستم ناراحتت کنم ....نميدونم....مواظب خودت باش عزيزم......:*
- : چـ شـ م . تو هم !

 

دوباره خودمُ ميندازم روو تخـت ........انگار زمين منُ با تمام جاذبه ش به سمت خودش ميکشـه ........
با دستم  زير تخت دنبال کنتـرل تلويزيون ميگردم .....
کانال 1 2 3 4 5 رو با 1ثانيه توفف نگا ميکنـ م .........
تلويزيون ُ هم خاموش ميکنـ م ....... البته از شما پنهون نباشه، يه چندتا فحــش نسبتا رکيک حواله ي صدا و سيما ميکنـ م .......

دوباره بالـش رو روي ســرم ميذارم ..........بعد از چند دقيـقه ....
دينگ دينگ ....
دينگ دينگ ......
دينگ دينگ ........
هيچکي خونه نيس ..........
دينگ دينگ
تو اين اوضاع فقط آيفـون حريف من ميشه و ميتونه منُ از جام بلند کنه......

دينگ دينگ ......
خودمُ جلوي آينه نگاه ميکـنم ....
يـه صورت زرد بروبر بهم زل زده ......

دينگ دينگ .......
موهامو با يه گيره پشت سـرم جمع ميکنم ........
پاهامو روو زمين ميکشــم ......
دينگ دينگ
داداشمه ...درُ باز ميکـنم ...........

ميام دم در .....
ميگـم اين موقع روز اينجا چيکار ميکني؟؟؟؟؟
مجله ي چلچـراغُ که عکس روي جلـدش سـاير(يکي از شخصيت هاي موردعلاقه م توي سريال لاست که دلم ميخواد بخورمـش :)) ) هستُ بهم ميده....
ميگه ميدونم امـروز چندساعت خونه تنهـايي،اينُ گرفتم تا حوصله ت سـَر نـره .....
دلم ميخـواد بپـرم بغلشُ بگم مــرسي که اينقد به فکــــرمي ....
ولي با يه لبخـند مجله رو ميگيرم و ميام تو اتاق و براي بار هزارم ميفتـم روو تخت .....

گيـره ي موم رو باز ميکنـم ....دستم رو ميبرم لاي موهام و سعي ميکنم با انگشتام ســرم رو ماساژ بدم ......
مجله رو روي پام ميذارم.....
ورق ميزنم و ميخونم ........
چند صفحـه درباره ي لاست نوشته بود ....... و يه جا هم يه قسـمـتي رو که نديـده بودم رو لـــو داد...اونجا بود که دلم ميخواست تک تک موهامو بکنم .....
مجله رو از روي پام،روي تخت ميذارم ......
مدل دراز کشيدنم رو تغييـر ميدم ..... خودمو روي مجله ميندازم ....اينجوري خيلي راحت ترم...لجــم ميگيره که چرا از اول اين پوزيشـن رو انتخاب نکـردم ....

يه مطلب با عنولن 7صبح درباره ي دل آرا نوشته شده بود...... وقتـي ميخـونمـش ،اندازه ي يه سال گـريه ميکـنم .....
ميـفهمـم اين گريه ي من طبيعي نيس ............ من فقط دنبال يه بهـونه بودم تا اشکايي که بايد بريزن رو بريزم ................
بي وقفه 2ساعت گريه کــردم تا خالي شـم ....

وقـتي دنبال دستمال کاغـذي ميگردم،ناچارا دوباره با آينـه روبه رو ميشـم،واي خداي مـن،چـشايي که حدقـه در اومده و دماغــي که فک ميکنم نقش مهمـتري در اشک ريختن ايفا کـرده،نميفهمم،از چشمم گريه ميکنم پس چرا اينقد دماغـم ورم ميکـنه و قــرمز ميشه ........
حس ميکنم يه حـموم بهـتر از هرچيزي ميتونه مـنُ از اين قيافه ي شـُخـميم در بيـاره ..........
سـرمُ ميبرم زير شيــر آب ....واقعا هر قطره اي که روي تنـم قِل ميخوره يه آرامــش خاصي بهم ميـده ........
ياد تـفکــر7سالگيم ميفتــم ....اون موقع تـه تـه آرزوم اين بود که بتونم تخت و تمام وسايلم رو ببرم توو استخــر و واسه هميشـه توو آب زندگـي کـنم ......
و واقعا چه روياي شيــريني بود ....... توو همين فکــرا بودم که صداي موبايلـم رو ميشنـوم .......
هرکي هست داره پشت تلفـن خـودش رو جـــِر ميده که گوشي رو بردارم .........چندبار زنگ ميخـوره و قطع ميشـه ...........حوله ي قــرمزم رو که هنوز به قـد بلند و به رنگـش عادت نکردم رو ميپوشم و ميرم سمت اتاقــم تا گـوش کسي رو که آرامشم رو بهم زده بکــشم ........

0916...... !
لعنت به اين ايرانسل که اينقـد از شماره هاي ناشناس زنگخور داره !
گوشي رو برميدارم ....يه خانومي با يه لهجـه ي خاصي فحــش بارونم ميکــنه !
قطع ميکنم .......زرتــي به تمام حساي خوبي که توي حموم داشتم گند ميزنه  ........
زنگ ميزنه ....قطع ميکنم
زنگ ميزنه ....قطع ميکنم....
زنگ ميزنه ....قطع ميکنم ..........
زنگ ميزنه ...برميدارم .......ميگه:قطع نکن......
ميگم : اوکي،فحش نده،قطع نميکنم !
ميگه : چــرا اينقد به اين شماره زنگ ميزني؟؟؟ ( البته اينو الان براتون ترنسلـِيت کردم،چون با لهجه ي خفني صحبت ميکرد )
ميگم : ميشـه فارسي صحبت کنين؟ من متوجه حرفاتون نميشم.
يه پوزخـند ميزنه و لهجه ش رو يه جوري فارسي ميکنه و به مسـخره ميگه : اينجوري خوبس؟؟ دوس داري شوووما؟؟؟؟ حالا از کي واس ما تهـرووني شدي؟
ميگم: ببينين خانم ....من نميدونم مشکلتون چيه ...ولي مطمئنم که اشتباهي شده.
ميگه :چرا مزاحم ميشين؟ چرا اينقد به پسـر مردم زنگ ميزنين؟؟ اون آقا يه زن و دوتا بچه داره!
ميگم : خانم،من اصلا خيلي وقته ايرانسلم شارژ نداره ......
ميگه : خُ قبلا که شارژ داش.اون موقع که اس مس آي عاشقانه واسش ميفرستادي..........
کلافه ميشم .....اصلا نميفهمم چه دليلي داره که دارم واسش توضيح ميدم .......ميگم : خانم،مـن خودم شوهـردارم......
ميگه:خآآ آ آ مگه زن هاي شوهر دار نميتونن هــرزگــي کنن ؟؟!!
وقتـي اينـو ميگه آتيــش ميگيرم....دلم ميخــواد واسه يه بارم که شده چشامُ ببندمو دهنمُ باز کنم.......ولي نه ...اينبارم يه نفس عميق ميکشم ُ ميگم :واسه خودم متاسفم که به زنگ شما جواب دادم ......
ميگه : فقط يادت باشه....اگه يه بار ديگه  زنگ بزني يا اس مس بدي شماره ت رو ميدم کميــته !!
با اين تهديدش خنـده م ميگيره ....... ميگم : باشه...حتما اين کارُ بکنين .....قطع ميکنم ........................


رو صندلي ميـز کاميپوتر ميشينم....سرم رو ميذارم روو ميز .....چشامُ ميبندم ............
موبايلم زنگ ميخــوره ......
جوري که انگار بهـم شليک شده باشه از جام ميپرم. .. خيلي تهاجمــي ميرم سمت گوشي........ اينبار تصميم ميگيرم تمام فحش هايي ُ که از اول دبستان تا الان ياد گرفتمُ تحويلش بدم که با ديدن شماره ي آقاي نسکافه عصبانيتـم فروکـش ميکنه .....
+ بـــــــــــــه ه ه ه ه ...خانم خوش اخلاق ما چطـوره ؟! :*
- خوبم ...خسته نباشي عزيزم....
+ تو که يادي از ما نميکني.چيکارا کردي شوهــرسوخــته ؟؟؟؟
- هيچي....تازه از حموم اومدم ......
+ برو لباس بپوش فدات شم سرما نخـوري....
- چـ شـ م .......
+ بي حال نباش ديگه :*
- چـ شـ م .......


از خـودم حـرصم ميگيره ........از صبح زود ســرکاره ..وقتي زنگ ميزنه نميذاره ذره اي خستگيش رو احساس کنم ......
ولي اگه من يه مرگــم باشه،توو اين زمينه دکــترا دارم که تمام انرژي هاي منفي رو بهش انتقال بدم .........

مامان واسم فسنجون و برنج رو آماده گذاشته .......ولي حس گرم کردن غذا و کشيدنش رو ندارم....ترجيح ميدم برم سر يخچال و الويه رو که خوردنش خيلي راحت تر از فسنجونه واسه صرف نهار مــ يــ ل کنم !!!

کتاب درسيـم رو برميدارم به اميد اينکه اين چند ساعتيُ رو که پــــــِرت دادم جبــران بشــه ......

اون وسط مسطا هم داداشم زنگ ميزنه.....
+ سلام بر خواهر دنـــده اي !
- سلام :)) !
+ به به ....خنده ي شما رو هم ديديم !!!
- فقط يه روز من بي حوصله م آ آ آ !
+ بله .بله.فقط 1روز !!! ميگما ، دنـده ي چپــتون به راست تعويض شد الحمدا...؟؟
- از دوستان بپرسيد !!
+ نيازي ني :)) ! خودتون گوياي همه چي هستي :)) !!
- آتيــــــــــــــ ش ش ش !! مامان کي مياد خونه ؟؟
+ زووود...مواظب خودت باش. دست توو پريز نکن :))
- سلام برسون.فعلا !


چندساعت ميگذره ......ولي حس خستگي و بي حوصلگي با  کمردرد همــراه ميـــشه .........
ســردرد وحشــي هم اين وسط دلش برام تنگ ميشه و با شدت هرچه بيشتر خودش رو به من ميرسونه .....
خوووولاصه همه چي واسه سر به نيست کردن من فراهم بود ......
خودمو ميندازم روو تخــت ...پاهامو مثه جنين توو شکمم جمع ميکنم .....تنها حالتـي که يه درصد از درد شکم  و کمرم کم ميکنه......
ســردردم اونقد شديد ميشه که به حالت تهوع ميفتم ........
نفــسم به زور در مياد.......
آقاي نسکافه زنگ ميزنه ....گوشي ُ بر ميدارم ...بريده بريده ميگم : ســ َ ر َ م
وقتــي ســردردم شــروع ميشه اينقد مظلوم ميشــم که هيشکي دلش نمياد سربه سرم بذاره .....
خودش ميدونه اينجور موقع ها نميتونم حرف بزنم ....
از پشت تلفن فقط خودش حرف ميزنه .... تمام سعي ش رو ميکنه تا آرومم کنه ......


دستم رو ميبرم توو کشوي کنار تخــتم ....
دنبال قــرص نوافن ميگردم ......
کشــويي رو که چندروز پيش 2ساعت وقـتم رو گرفته بود تا تميــزش کنم تا همه چي مرتب ســرجاي خودش باشه،در 1دقيقه نابودش ميکنم .....
بالاخره قــرص رو پيــدا ميکـنم ......

از جام بلند ميشم ....ميرم سمت آشپزخـونه .......
در يخچالُ باز ميکــنم .....يه آب معدني با دري که باز نشده ......
با مارکــ دماونــد ......هموني مارکـی که دهــن ســرويس ميکنه تا باز بــشه .......
قـرص رو ميذارم روو ميــز...سعي ميکنم همون يه ذره زوري رو که دارم رووي بطري به کار ببرم......
نميتونم......بي حال تر از اونم که بتونم در يه بطري ساده رو باز کنم ....
ميشينم ....به يخچال تکيه ميدم .....ســرماي ســراميک با گرماي بدنـم حس ملـسی بهم میده .......
پامو دراز ميکنم ...آب ُ ميذارم لاي پــ ام،تمام زورمــو جمع ميکنم .......
در ميچـــرخه و من پيــروز ميشــم ....با تمام حال بدِ جسمم ،يه لبخــند روو لبم ميشينه .......
ولي وقتي دارم پاميشم،دستم ميلرزه و يه کمي از آب روو زمين و لباسم ميريــزه ........
فحش ميدم به کارخونه ي دماوند که چــرا اينقــد بطـري رو پـــــُر ميکنن ......
زميــن خيــس ِ و من هيچ تواني واسه خم شدن و پاک کردنش ندارم .........
قرص رو ميخــورم ُ از آشپزخونه ميام بيـرون .......
وسطاي راه برميگردم ......
ميترسم اگه مامان بي هـوا بياد توو آشپزخونه ليــز بخــوره ......
با يه پارچه زميــنُ خشک ميکنم و با اعصاب آرومتـر برميگــردم توو اتاقــم .......

بالــشُ بغل ميکنم و باز دراز ميکــشم ........
هرچقـد منتـظر ميمونم اثــري از قــرص حـس نميکنم ..............
حالت تهــوع م بيشــتر ميشــه ........
سطل آشغالُ به تختم نزديک تر ميکنم ......... اين آينده نگريم هـمه رو مــُردونده :))

تلفــن خونه زنگ ميخــوره ........
باباست ......گوشي رو برميدارم .....
( بابا )+ :  سلام کــــُر کـــُري، خــوبي ؟؟
- : سلام بابا ....مــرسي...شما خوبيــن ؟؟
+ : خبري از ما نميگيري......چيکار ميکردي؟؟
- :هيچي...دراز کشيده بودم.....
+ :چرا بي حالي ؟؟....
- : ســ َ  ر َ م
+ : اوخ ... برو استراحت کن ....هيچي نميخواي برات بيارم؟؟
- : نـه ...مـ ر سي.
+ : خداحافظ عزيزم.


بابا قطع ميکنه ولي گوشي توو دست من ميمونه ....واسه چند دقيقه از اين دنيا ميرم  ...
که بوق ممتــد گوشي منُ به خودم مياره ........
تلفن رو ميذارم سرجاش و واسه 1 ساعت بيهوش ميشم  .....

صداي چرخيدن کليدُ روو در حـس ميکنم .........
مامان ُ توو اتاقم ميبينم ...
ميگه : سلام ....بيدارت کردم ؟؟؟
- : نه ...خيلي وقته خوابيدم .....خسته نباشي....
+ : بهـــتري؟ ؟بابا گفت برات کمپوت بگيرم...شايد فشارت افتاده باشه.... ميذارم توو يخچال هروقت ميخواي بگو بهت بدم ....
- : مــرسي...الان بهترم....
+ : (ن) گفت که ســردرد داري .... اسيدفوليکت رو خـوردي؟؟ حتما داره شروع ميشه ....
- : اوهو م م ...شــروع شده .....

تند ميره سمت آشپزخونه....يه ليوان آب با فيفــول رو ميده دستم.......
قــرصُ ميخـورم و باز دراز ميکــشم ........
امــروز با نقــش جنازه تا جايي که ميتونستم همــذات پنداري کردم :))


اين هــورمون هاي کذايــــي چه نيــرويي دارن که ميتونن مــنُ چــپه کنن .......
هــوا تاريک شده ....... از صبح تا الان هيــچ کار مفــيدي نکردم .......
منتــظر زنگ نسکافه ميمونم .....
از خودم عصباني ميشم که چرا وقتــي صبـح فهــميد چه مرگــمه و من خودم نميدونستم،باهاش اونجوري صحبت کردم.....
اون خيلي بهـتر منُ ميشناخت ....
ميدونم هيچي رو به دل نميگيره.....ولي مــن از خودم دلگيــرم ......

ميــرم سمت آشپزخــونه،مامانُ تو هال ميبينم که مشغول نماز خوندنِ ،
کمپوت رو از يخچال برميدارم، قبل اينکـه درش رو باز کنم آب ميکشـمُ بلنـد،جوري که مامان بشــنوه ميگــم : نميخــواد الله اکبر بگي،خودم اول درش رو شستم بعد بازش کردم .....
ميام نگاش ميکنم،ميبينم خــنده ش گرفته .......
ياد بچگيام ميفتــم، تـه عـشق و حالم وقتي بود که سعي کنم مامانم رو وقت نماز خـوندن خنده بيارم......
و وقتــي ميخنديد و نمازش باطل ميــشد کلي کيف ميکردم :)) ...هنوزم هنـوزه نميدونم چرا اينکار واسم اينقد جــذابــه :))

کمپوت رو ميخــورم ُ ميام توو اتاق........
آقاي نسکافه هم مياد خونه و زنگ ميزنه و باهم حرف ميزنيم ......
سعـي ميکنم خستگي امــروزش رو باحــرفاي خوب از بين ببــرم ...........
از اينکه ميبينه آرومم،رضايتُ توو صداش حس ميکنم  .....
بهـش میگم : آدم 10تا شوهــر هم مثه تو داشته باشه بازم کــمـه .....
میخــنده .... !!! و وقتـی حس خستگی و خـنده ش باهم قاطــی میـشه دلم میـخواد محکم بچلونمــش ......

قطع میکنم ..... منــتظر میمــونم تا شامــش رو بخــوره تا باهم بخـوابیم .....

بهش اس مـس ميزنم دستاتُ بنداز دور کمــرم تا بخـوابـم ......
و واقعا از کیلومـترها فاصله هم،  آرامش آغوشش و گرمای دستش ُ روو تنــم حس میکنــم ........

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 21:44  توسط خانم شکلات  | 
يکي از جمله هايي که باتموم وجود حسش کردم،اين بوده ( انسان تنها موجوديست که به همه چيز عادت ميکند )........

وقتي که 6سالم بود،مجبور شديم به خاطر آسم داداشم،به مدت 2سال از هواي شرجي اينجا به تهران بريم !!!
همون سال،از تمام بچه هاي هم سن و سال فاميل دور شدمُ،تنهايي رو تجربه کردم !!!
خب ديري نگذشت که به تنهايي عادت کردم .... !!!

وقتي پســـرعمـه ي 15 سالم،که سال ها همسايه ي ديوار به ديوار ما بود و حکم برادرم رو داشت ، فوت کرد،فک ميکردم اين سخت ترين غم زندگي باشه،
ولي بعد از چند سال شدت اون غم خيلي کمرنگ تر شد و به نبودش عادت کردم......

وقتي هردوره اي از مقطع تحصيلي تموم ميشد،فک ميکردم که دوري از دوستاني که چندسال باهاشون بودم چقــد سخــته،ولي مدتي نگذشت که به اونم عادت کردم ....

وقتي کلاس سوم اولين بار مشقــمون رو باخودکار نوشتم،چقد غريب بود ....ولي بعداز چندبار،مـــداد کيلويي چند بود ؟!!!

توي راهنمايي وقتي معدلـم بيست نشد،فک ميکردم ديگه به آخر دنيا رسيدم،ولي به معدل 19هم عادت کردم وهرسال 19 نقش همون برادر 20رو بازي کرد....

وقتي ويندوز 98 به ويندوز اکس پي تبديل شد چقد يه جوري بود !!! همونجوري که اوايل با ويستا غريبه بودم !! و حتما خيلي راحت به ويندوز سـِوِن هم عادت  ميکنم .....

وقتي دخترعمه ي 7ماهه ام توي دستم تشنج کرد و برديمش بيمارستان و فهميديم که بايد چند سال مداوم قرص بخـــوره وکاملا تحت نظر باشه،بعد از چندماه اينم برامون عادي شد ....

مني که سال ها با ياهو مسنجــر زندگي کردم و واقعا اگه يه روز آن نميشدم عين معتادا خمار بودم،واسه کنکور، ياهو رو ديليت کردم ،مدت زيادي طول نکشيد که بهش عادت کردم ....

وقتي  دانشگايي قبول شدم که همه ميخواستن منُ به خاطر سختــيش از رفتنش منصرف کنن، بعد از دوترم ، صبح تا شب درس خوندن هم برام عادي شد ....

وقتي مــردي که خيلي دوس داشتني بود و ام اس گرفت و هروقتي که ميرفتي پيشش يه قسمت از اعضاي بدنش از کار مي افتاد،کاري نداشتي جز اينکه عادت کني ....

وقتي مــويي رو که خيلي بلند بود و بعد ازمدت ها کوتاه کوتاش کردم،فقط دو سه روز اول سخت بود...بعدش مثه تموم چيــزا به موي کوتاهمم عادت کردم ...

وقـتي نسکافه موندنش توو اين شهــر تموم شد و بايد برميگشت تهـــران،تمام غصه هاي دنيا توو دلم جمع شد ......فکر اينکه  ديگه هروقت بخوام نميتونم ببينمش عذابم ميداد.....در حکم مــــرگ بود، ولي به نبودش هم عادت کردم ....يعني مجبور بودم که عادت کنم ........

وقتي شنيدم بايد کل 9ماهُ استراحت مطلق داشته باشي،چقـد غمگين شده بودم،ولي هر بار که روو تخت ديدمت،باعث  شد که راحت تر بهش عادت کنم.....

وقتــي مادربزرگم دياليـــزي شد و هفته اي 3بار بايد به بيمارستان ميرفت ،اوايل تمام زندگيمون مختل شده بود ولي الان دوسال گذشــته و هيچکس از اين موضوع شکايت نميکنه .... به اين هم عادت کرديم .....

وقتي کســيُ که دوس داشتي هيچوقت بزرگ نشه ولي بزرگ و بزرگ تر شد، طرز فکرش برعکس تمام چيزي شد که هدفت بود،سخت بود ....ولي عادت کردم....

اينقد فيلمـــاي چرت به خوردن ما دادن که به ديدن هر چرندي عادت کرديم .....براي ثابت کردنش هم فک نکنم فيلمي غيـراز چارچنگولي گوياي مطلب باشه ....

وقتـي  دُچـــتر،پريزيدنت کشور شد،چندماه بيشتر طول نکشيد که به تمام کاراي احمقانه ش عادت کنم .......

وقتــي اولين وبلاگم رو با علاقه اي خاص بستم وبه اينجا اومدم،اصلا فک نميکردم اينقد راحت به اينجا عادت کنم .....

وقتي بنزين سهميه بندي شد،اون اوايل چقد ملاحظه ميکردم ولي بعد از چندهفته به 1000کيلومتر هم رحم نکردم و به کارت سوخت هم عادت کردم ...

وقتـــي همبازي پســر دوران کودکيم فوت شد،فهميدم مــرگ مهمترين چيــزيه که بايد بهش عادت کنم .......

مني که از طعم بادمجــون متنفــر بودم و با ديدن قيافه ي زشتش تنم مورمور ميشد،بعد از چنددفعه خوردن به  اونم عادت کردم ......

اون سردردهاي لعنتي که باعث ميشدن فقط از درد ناله کنم و اشک بريزم،عادت باعث شد که بتونم باهاش کنار بيام و فقط يه گوشه کــِز کنم و دم نزنم....

وقتي داداشم عــروسي کرد من بايد بعد از 20سال توو اتاقم تنها ميخوابيدم .......باور کنين بعداز 1شب،عادت کردم ....

وقتي استاد موسيقيـم رو بعد از چند سال عوض کردم،بعدازچندجلسه به تعويض استادم هم عادت کردم .....

وقتي توو ايران، رَپ داغ شد،ميگفتم يعني کسايي هستن که اينارو گوش کنن؟
ولي الان عادت کاري باهام کرد،تا قــــِري با اين آهنگا  بدم که جميله ش  با باباکمرش نميده .... :))

وقتي ابروم رو تيغ زدم،اوايل شايد سخت ترين کار روي زمين همين کشيدن و تقارن دو ابرو بود...اما دعا به جان عادت باشد،الان چشم بسته هم قادر به اين کار هستم !!!

وقتــي براي بار اول کفش 10سانتي رو پوشيدم ،جوري راه ميرفتم که اگه کسي منو ازدور ميديد فک ميکرد روي آتيش يا شيشه راه ميروم، ولي الان با آن گل گوچيک هم بازي ميکنم .......

وقتي دوستي بعد از 9سال بهم نارو زد،فهميدم که بايد به دورويي و نارفيقــي هم عادت کنم ......... !!!

وقتي 5سال پيش، براي اولين بار نسکافه دستم رو گرفت،از خجالت دلم ميخواست زمين مرا گاز بگيرد،ولي الان اگر زمين مرا قورت هم بدهد،دست نسکافه را ول نميکنم ! حالا ميخواهيد گردن عادت بندازيد يا هر چيز ديگــر !!! :)) (دست یه مثال کوچکی بود،اصلا شما فک تمثیل بود، بالاخره نمیشود هرچیزی رو هرجایی بازگو کرد...الحمدالله شما ها هم که در تخیل سازی چیزی از کارگردان لاست کم ندارید،پس نیازی به شفاف سازی نیست :)) ) !!

خوووولاصههههههه ســـرتون رو درد نيارم !!!
کلا،انسان موجود غــريبيســـت !!!

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:30  توسط خانم شکلات  | 
وای خدای من !!!
خیلی دوس دارم یه بار ببینمت و ازت بپرسم چرا سوســـک رو افریدی؟!!
میدونم سوالای خیلی مهم تر هم واسه پرسیدن هست !!!
مثلا اینکه : اوکی٬سوسک آفریدی٬ولی دیگه چرا سوسک بالدار ُ آفریدی آخه ؟!!

جای دوستان خالی نباشه،پا رو پا،خیلی شیک در حال وبگردی بودم که یهــو داداشم داد زد: شکلاااااااااااااااااااااااات،سووووسک !!!
برگشتم دیدم،یا ابـــــــــــــــــــــو،یه سوسک اندازه ی من ! داره سرخوش و خجسته روو میز کامیپوترم راه پیمایی میکنه !!!
خیلی قشنگ و خودمونی واسه خودش هرجا میخواست میرفت که آدم دلش میخواس فداش بشه :))
راستی ! یه ســر روی میــز آرایشــم هم رفت ! بیچاره دلم براش اینقد سوخت !! آخه وقتی به جلوی آینه رسید یه چند مینی تکون نخورد،فک کنم وقتی قیافه ش رو دید از خودش نا امید شد !! من فک کردم الان که قیافه شو تو آینه ببینه،میاد زیر دمپایی منُ میگه: تو رو خدا منُ له کن !!! :))
خب بیچاره حقم داره !! فک نکنم کارش با جراحی بینی و گونه و تاتوی ابرو و پوستیژو پروتز سینه و یا حتی لنـــز رنگی هم حل بشه :)) !!!

مامانم از توو هال داد زد شکلات؟؟ با دمپایی ت بزن توو سرش دیگه !!!
منم واسه اینکه دمپاییم کثیف نشه منتظر موندم تا مامی جان خودش بیاد عمل اعدام رو انجام بده :)) !
بالاخره هر کی ندونه ، شما که در جریان روحیه لطیف و پیشی بیا منُ بخورِ من هستین :)) !!!

خووووووووولاصه،تا مامان جانِ من تشریف فرما بشن این آقا سوسکه، شایدم خاله سوسکه !! یه جایی قایم شدن !!!
 البته چون فهمیدن با دمپایی من خودکشیش راه نمیفته، به فکر راه های دیگه افتاد! شاید خودشو میخواست بندازه زیر کامیون!من چمیدونم والله :))

مامان هم اومد توو اتاق،و یه پیف پاف رو توو اتاقم خالی کرد که شاید سوسکه منهدم بشه !!! (صدالبته اگه سوسکه از اون ماسکایی که توو جنگ آ میزنن  هم میزد با دار فانی رو وداع میگفت :)) )  .......
منم خوووووووشحال که شـــرش کم شد !!!

بعد از چند ساعت بابام گفت : شُکــــی؟؟ ! بیا ! سوسک ت رو پیدا کردم !!!!
بعله !  سوسک زشت سیاه بدترکیب پتیاره رفته بود روو گردن بابام جا خوش کرده بود :))
مــنُ بگو که کلی نگران خودکشیش بودم :)) !!! حتما رشد فکری سوسکه به حدی رسیده بود که بفهمه سیرت زیبا بهتر از صورته !! :)) !
شانس که نداریم !! سوسک هم که توو زندگیمون میفته،فیلسوف در میاد :))

از بحث دوور نشیم ! :دی
جناب پدر،بی درنگ دمیاپی رو پس کله سوسک میزنه تا دیگه از این غلطا نکنه !!!
توجه کن حتما اون موقعی که ما داشتیم خودمونُ جـــِر میدادیم تا پیداش کنیم،روو گردن بابا لم داده بود،دستشو زده بود زیر چونش هی ما رو توو دلش مسخره میکرد :))
باز شانس آوردیم که سوسک روی گردن آقای نسکافه ننشست :)) ! وگرنه تا 1سال روو اعصابش میرفتم که : اصلا چرا سوسک باید بیاد روو گردن تو بشینه؟!
این همه آدم،،،...اصلا چرا روو گردنت نشست ؟؟!! هووم؟؟ چرا روی پات نبود ؟؟ ها ؟!!
چی چی ؟؟ نکنه من یه دقه رفتم آب بخورم ریخیتین روو هم ؟! هاااا ؟ :)) !!!


روز و شبتون سوسکـــی  !! :))

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:56  توسط خانم شکلات  | 
ساعت 3 :دوستام زنگ میزنن تا واسه امشب هماهنگ بشیم ....قــرارمون ساعت 7.30 تو تالار !
ساعت 4: از حمــوم اومدم و با حوله رو تخت ولو شدم ....خستگی بهم غلبه میکنه و 1ساعت بیــهوش میشم....
ساعت 5 : از خواب پا میشم ....میرم جلــوی آینــه .... سشوار رو برمیدارم و زیر موهامـــو لول میکنم ! (این قابلیت رو هر کسی نداره آ آ آ :)) )
ساعت 6 : درست کردن مــوهام تموم میشــه .... قـرار داداشم منو برسونه،از من خواهش میکنه ساعت یه ربع به 7 آماده باشم،چون خودش ساعت 7.30 باید جایی باشه ..... ولی من هنوز حتی لباسم نپوشیدم....و وقتی یکی بهم میگـه عجله کن،کنــدتر میشم !!!
ساعت 7 : لباسمُ پوشیــدم .... با یه آرایش ملایم !! ( نه به علت محجوبیت،به علت محدودیت زمانی ! ) لنــــز عسلیـم رو هم میندازم !! هـه ! دریغ از ذره ای تغییــــر ! یعـنی واقعا من چی فکر کردم ُ خریدمـش،خــدا میدونـه! شاید فقط 1صدم با رنگ چشای خودم فرق میکــنه ! البتــه ، تقصیـر خودم بود، دیروز وقــتی داشتم میخریدمش به آقاهه هی غــر میزدم که یه رنگی میخوام طبیــعی باشه ! الحق فـروشندهه هم نامردی نکرد رنگ فوق طبیعــی رو داد بهــم :)) !!
بالاخره آدم پیش میاد حماقت بکنه دیگه ، یه بار که اخــراجی های 2 رو رفتم، یه بارم کـه این لــنــزُ خــریدم.....:)) !
دم در مامانم میگـه : وای شکلات،این کفـش 10 سانتـه ،ناراحـته! کاشکی دیـروز یکی کوتاه ترش رو میخــریدی !!!
میگـم : مامانی آ آ آ ، من که نمیخوام از اول تا آخر برقصـم !! .....مهم نی ! خداپـــچ !!!
ساعت 7.30 : میرسـم به تالار!! نه عــروسی، نـه دامـادی ....! نـه دوســـتی :)) !!! یعــنی تف تو روی بدقولــشون :)) !!!
خب من به غــیر از 12 تا از دوستام که دعوتن کسی رو نمیشناسـم .... خب امــروز عــروسی داداشِ یکی از دوستـامـه .... !!!
فقط چندتا از خانواده ها نشستن .... که میبینــم مامان دوستـم میاد طرفـم !! چنـدسال ِ که ندیدمــش! بغلــم میکنه و میبوسـه !!! نمیدونم چطوری منُ میشناسه !!
مـنُ راهنمایی میکنه به سمت یه میــز !!! خب ... میبینـم یکی از دوستام تنـها نشستـه ! میخنــدم و میرم طــرفــش .....
کنارش میشینم ... بهـش میگم : اگه تورو نمیدیدم حتما فکر میکردم اشتباهــی اومدم ! :)) !!!
یه خانومی واسمـون چای میاره !! تعجب میکنم ! تا حالا توو عروسی ازم چای پذیرایی نشده بود ! :))
که بهـش میگم : ببخشــید ؟؟؟ اینجا قلیــونم میدن ؟!!... لبخــند ملیحــی میزنه و با یه عشــوه ی خاصی میگـه نـه !!
منم با یه لحــن مختص به خودم میگم : یعــنی مـــــن عاشقـــــــــــــــــــــــتم !!!
همینجوری میشــه که تا آخر عــروسی از ما دم به دم پذیرایی میـکنه ... :دی
ساعت 8.30 : تازه خواهر داماد ( دوستــم ) و بقیه کم کم میـــرسـن .....و به میـز ماهم دقیقه به دقـیقه صنـدلی اضافه میشـد .....
دیــدار دوستان بعد از چند ماه واقعا دوست داشتنی بود ........
ساعت 9: میــرم توو اتاق پــرو تا یه بازدیدی از خودم بکــنمُ یه ماتیکی به بدن برسونم ! :))
یهــــــــــــو میبینم 3تا خانم دارن نماز میخــونن....دیگه این مــدلش رو ندیده بودم که بالحمدلله اینم دیدم ....خب شما که در جریان حجب و حیای من هستین...من نمیتونم وقتی زنان پاکدامن مشغول مناجات هستن، من سرخوش و خجسته خودمُ توو آینه نگا کنم ُ رژ رو در بیارم ُ بزنم ؟؟ هــــــو م م م؟؟!!
آفــرین ! دقیقا بارو بندیلُ جم میکنمُ میرم دستشــویی !!!......
هنــوز عــروس داماد نیومــدن ...موبایلــشون هم جواب نمیدن ...همه یه جــوری نگرانن !!! یکی میاد میگه توو جاده تصادف شده بود ......
خب میدونین که ! ما ایرانی ها هم خــــدای فکر منفــــــــی !!! مادر داماد داشت سکته میکــرد و هی میگفت: وایییییی... میدونم ...حتما خودشونن ....
بعد از نیم ساعت دلهـــره عـــروس و داماد ، ســُرُ مــُرُ گنـده تشریــف میارن ....!!!
دم در،بنابر رسم این تالار،ورود عــروس و داماد رو با آتیــش بازی جشــن میگیــرن ..... !!!
خلاصه ارکستر میگه به افتخار عـــــــــــــروس و داماااااااااااااد.... ما هم پاشدیم ...یه 3-4دقیقــه دست زدیم، ولی خبری نشــد !!!
که میگم : بشینین بابا ، مارو اسکل کردن !!!....
یهــــو دوستم اومد گفت : یه تیکه تور عــروس و کت داماد ســــوخت !!! یعنـــی اِنــدِ گندشانسی !!!
بالاخره بعد از چند دقیقه میان و یه جوری جای سوختگی رو درست میکنن که از دور مشخص نبود !....
بعد از 2ساعت انتظار دست و رقص هم شــروع میشــه ......
ما هم که انگار آلـــزایمر گرفته بودیمُ قضیه کفش ناراحتـــمون رو به کل فراموش کرده بودیم،تا خون در رگ داشتیم از خودمــون حرکات موزون در کردیم !!! :))
وقتی برگشتیم ســـر میــز، قــرار شد از خودمــون عکس بگیریم !!! منم دوربیــنم رو در آوردم ....یه روسری رو میــز بود،من انگشتم رو دور روسـری پیچیدم،تا لنـــز دوربینم رو تمیــز کنم،داشتم همینجوری میگفتم که این روسری مال کیه؟ مهم نی، من دارم لنــزم رو باهاش پاک میکنم، یهـــو دیدم یه خانومه خیلی شیک از دور میاد طرفـــــم،گفت که روســـری مال اونه ....خووووولاصه ما هم خیلی خجالت کشیدیم و شــِیــم شدیم !! یحتمل روسریش پیــرکاردن اصل بود :)) !!!
وسط عـــــــــــروسی بود که همــه داشتن قـــر میدادن،که زنــگ خــورد ! یه زنگی شبیه زنگ مدرسه ولی بسیار بلند و دلهـره آورتر !!
گفتم : این چیــه ؟! زنگ خورد یعنی بریم خونمون؟! تموم شد ؟ :دی !!!
بعد فهمیدیم که آژیر کمیته ست ! :دی !!! یعــنی لطفا آقایون برن بالا و خانوما پایین بمونن !!
خیلی صحنه ی خنده دار و مســخره ای بود !!! تمام مـــردا به سمت در میدوییدن !! گروه ارکستر هم وسایل به دست سالن رو ترک کرد :)) !!!
خوووووووولاصه،ما موندیم و حوضــمون !!!
البته این زمان جــدایی ، زیاد طول نکشید و دوباره آقایون برگشتن !!!
دوتا از خواننده ها  رپـــِر بودن !! پیـرهن گشاد و کلاه و از این گردنبند های سنگین !!! خیلی خوب میخوندن :)) !!
و جالبتـــر اینکه خانوم و آقایون مــسن با آهنگــایی مثل ( دافــای مو بلوند خیلی بهتر از مشکیا،پیش اونا با بنز میرم،پیش مشکیا با پـرشیا .....) خیلی خیلی خوب
میرقصیدن :))
آها.....وقتــی دی جــی داشت برامـون آهنگ میذاشت،پای یکـــی میخوره به سیــم، آهنگ یهو قطع میشــه ....بعد هم آقا دی جی قهــر میکنه و میــره !!
بعد از اینکه قهــر میکنه،آقا خواننده هه میره دکمه رو میزنه !! بعد دوباره آقا دی جی قهــروهه ،عصبانی میاد وسایلُ جمع میکنه میره !!
اینقد بچه بازی بود که بیا و ببین :)) !!!
خووووولاصه، آخـــراش دیگه ما دی جی نداشتیم و آقا خواننده هه باید خودش با گروه ارکســتر میخوند !! :دی !
روی سن رقص،هر کسی برای خودش یه پارتــنری جــور کرده بود و داشت حالش رو میبرد ولی از اونجایی که وفاداری من زبانزد خاص و عام ِ،مجبور بودم این قــــِر هارو برای دخترکی که روبه روم بود بدهــم .... !!!  :)) بمیــــرم برات شکلات که اینقــــد پیشی بیاد بخورتت هستـــــی :))

موقع رقص تکــی عروس و داماد، یعــنی مـــن کـــــــــــــــــف کردم از بس این عـــروسه عـــشوه داشت !!
یعنی من یه چی میگـــم شما یه چی میشنویــــــــــــــــــن :)) !!!
بابا نکــــــــــــــــن، زشتـــــــــــــه به خـــدا :)) !
اونی که جلوت وایستاده پیــغمـــبر نی که،   داماده :)) !! غـــشششششششششششششششششششش
چرا با چشات اونجوری قمــــیش میای تا پســره سرخ و سفید و آبی بشه ؟ :))
با اون عــشوه هایی که عـــروسه میکرد من داشتــم عنان از کف میدادم چــه برســه به اون بدبخت :)))))))))))
خووووووولاصه قرار شد عــروس خانم  یه کلاس کرشمــه گری برامون بذاره !!!
چون اگه من در هر زمینه ای تبحر داشته باشم،توو این فـیلـــد ناشــی ام ! :))

بالاخــره ما ساعت 1 ، رفع زحمــت کردیم ....... !!!!
توو تالار گوشیــم یه دونه آنــتن هم نداشت !!! و از آقای نسکافـه به جز یه اس مس ازش خبری نداشـــتم !!!

وقتی اومدم خونه واقعا بی حال بودم ....دلم میخواست پــامو با اره ببرم ....
از اونجایی هم که معمولا غذاهای عــروسی دارچین دارن و من دوست ندارم،از خستگی و گشنگی رو به موت بودم .....
 به آقای نسکافه زنگ زدم و گفتم : 10 مین دیگه زنگ بزنه تا من آرایشــم رو پاک کــنم !!!
وقتی کارم تموم شد دیــدم یکی میس کال دارم .... !!!
ما پنج شنبه ها معمولا باهم زیاد صحبت میکنیم ! نه به خاطر اینکه پنج شنبه ست :)) ! به خاطر اینکه فــــرداش جمعـه ست و آقای نسکافه تعطیل و میتونه زیاد

بیدار بمونه :دی !!!
هه ! ولی از شانس جینگول ما،دیشب  بعد از اون میس کال،دیگه خطا مشکل پیــدا کـــردن و نتونستیم صحبت کنیم !!!!
بیچاره آقای نسکافه تا 4 صبح در تلاش بود مـــنُ بگیــــــــره !!! ولی من بی خــبر از دنیا، بیهــــــــوش شده بودم ..................

و این هــــــــــم انشای من از دیشب .......
 شبــی خاطره انگــیز  !!!

 |+| نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:13  توسط خانم شکلات  | 
 
  بالا