تبليغاتX
لبخـند پنبــه ای
 
لبخـند پنبــه ای
 
 
خانم شکلات و آقای نسکافه
 

از زبان معلم این دانش آموز :
مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار  تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟
" و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاءها هم تقریبا همان هایی هستند که هزارها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده كه به طور مثال می توان این رشته ها را نامبرد :

از زبان یك دانش آموز : من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولی پدرم می گوید الان ام وی ام ( منظور همان MBA است ) كه بهترین رشته دنیا است و خیلی پول دارد.

از زبان دیگر دانش آموز می شنویم : دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد و ...

و اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین بار است که یک دختر بچه 10 ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .

" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است . این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند . من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند . ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زن ها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند.

برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . همکارهایش این قدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .

تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند .

 |+| نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:25  توسط خانم شکلات 


روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.

در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه  

نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:

- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟  

- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم 

- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.  

- باشه برات می خرم

صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم.  
 

صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.

عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟  

آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.

- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟

غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.  

بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.

آنوقت پسرک روبروی من نشست.    

- عمو ... چیکار می کنی؟ 

- ایمیل هام رو می خونم. 

- ایمیل چیه؟ 

- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.

متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:  

- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده 

- عمو ... تو اینترنت داری؟  

- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه 

- اینترنت چیه عمو؟

- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همة این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی. 

- مجازی یعنی چی عمو؟

تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.

- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم. 

- چه عالی. دوستش دارم.

 - کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟ 

- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم. 

- مگه تو کامپیوتر داری؟

- مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.  

- نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی. 

- وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم

- خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره. 

- و من همیشه پیش خودم همة خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم. 

- پدرم سالهاست که زندانه

- مگه مجازی همین نیست عمو؟ 

قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.

صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین

لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:

- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.

آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 9:15  توسط خانم شکلات 

هرسال همین موقع ،شوخی های من شروع میشــه ...

امروز ســرِمیــز، از مامان پرسیدم که چه روزی به دنیـا اومدم ؟!
اونم مثه همیشه با اطمینان کامل جواب داد ســه شــنبـه !

ولی وقتی من توو تمام سایت های کــَلـِنـدِر میگـردم،هرکدومشون یه روز رو نشون میدن!
که خودش دوحالت داره ! یا چندبار به دنیا اومدن و یا اصلا به دنیا نیومدم
((:
همین ها بهــونه م میشـه که هی توو بگم مــن بچه ی شما نیستـم :)) ...
 مـن ســرِ راهی ام .... شما دارین همه چیُ از من پنهون میکنین :))
اگه واقعا مـنُ به دنیا آوردین،پس چرا اینقد عکس و فیلم از نوزادیم کــمـه ؟؟ :دی
بعد مامانم میگـه : خُ اون موقع همش بابات ازت فیلم میگرفت،خُ ولی فیلما باید تبدیل بشـه دیگـه !:دی ( البته تبدیل فیلما همــتی میخواد بسیار والا که نباید ازمن و خانواده م انتظار داشته باشین :)) )

بابام هم میگه : جدی جدی اصلا روزِ تولدم یادش نیس چی بود و چی شد ! :))
میگه همه چیز از دو روز بعدِ به دنیا اومدنم یادشـه...از روزی که منو آوردن خونه!
انگار نصف فیلم ُ داده باشن جلو !
بعدم میخنـده :دی !!!

ولی مامان همه چیز خوب یادشـه !!!
میگه وقتی به دنیا اومدم،بابام یه آدم آهنی از طرف من واسه داداشم خرید !
چه قابلیت هایی داشتم وتا الان بی خبر بودم :))
میگه وقـتی به دنیا اوومدم،ماه محـرم بود ! همه جا عزاداری و سینه زنی ! :))
پس این علایم افسـردگی که داره کم کم خودشو نشون میده ریشه در 22 سال پیـش داره :))

خووووووولاصه این همه فـَک زدم که بگـم بلــه ه ه ه ه ه !!
امروز،26 مـرداد ماه 1388 ، تولــد ِ اینجانب میباشد !
بزن اون کف قشـنگـه رو :))

21 سالگیـم هم گذشت و الحق هم که چه زود گذشت....
بعضی وقتا این گذرِسریعِ زمان مــنُ میترسونه ...
از اینکه نکنه زمان بره و من درجا بزنم .....
از اینکه نکنه سال های مفیدِ زندگیمُ بی هوا،پــِرت بدم ....
از اینکه نکنه قـدر خیلی چیـزا رو ندونم...
از اینکه نکنه وقتی واسه جبران اشتباهاتم نمونه ....
از اینکه نکنه از دیـروز و دیروزهام برام پشیمونی بمونه .......
از اینکه نکنه  ..........................

(مشغول الذمه این، اگه فک کنین ( از اینکه نکنه ) های خطِ بالا رو کـُپی ، پِیسـت کردم :)) )

پ.ن 1: بیچاره اون کسی که با خوندنِ عنـوانِ پست فکر کرد چه متـن ادبی ای در انتظارشه :))

پ.ن 2: حوصله ی آپلود کردن عکس رو نداشتم،به باعکـسی ِ خودتون ببخشید :))...
الان که وقتِ این جینگول بازی ها نیس!  دیگه باید به فکرِ پوشک ِ بچه م باشم ! :دی . والله ! :دی

پ.ن 3 : قبلا ! از تمام تبریکاتــتون کمال تشـکر را دارم !
        باشــد تا رستـگار شـویم ! :دی
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 0:11  توسط خانم شکلات 

ساعت 2 شب ِ ... و من بسیار بسیار خسته ام ....
کامیپوترم فقط 30% شارژ داره و من به عبارتی فقط میتونم 12 مین در خدمتتون باشم :دی
( کی بود از اون دوور دوورا داد زد : خُ ماتحت گشادت رو بلند کن پاشو برو شارژرت رو بیار !
کی بود واقعا ؟! :دی    زشت نیس؟   نــُچ نــُچ نـــُچ !!!  :دی
اگه شما هم مثه من 24 ساعت تمام فقط با آب کمپوت زنده بودین یکم درکم میکردین :))
( انگار بازم یکی از اون دوور دوورا داد زد : خٌ این همه چیــ ز ! چرا با آب کمپوت ؟!)
خُ عزیز من ! حتما این سیستم مزخرف بدنیــم باز مختل شده بود دیگه !
نگا کنین ! بعدِ دو هفته اومدین باهام نسازینا :)) ...
(باز کی گفت : دوهفته نیومدی حالا دوقرت و نیمتم باقیــه ؟؟ ((: )
دور از جونتون( شایدم گلاب به روتون ! واسه من فرقی نمیکنی ! هرکدوم رو دووس داری انتخاب کن :)) ) یه حالت تهوعــی داشتم که زن حامله باید میومد جلوم لنگ مینداخت !
از دیشب تا الان یه سطل آشغال توو گردنم انداختم (واسه جلوگیری از حمله های ناگهانی البته :)) )
هنوزم که هنوز ِ رو به راه نشدم !! .... ( فک نکن وقتی گفتی به گوزِ حکیم فانوس ، نمیشنومااااا :)) )

اتفاقا دیــروز خانومی که میاد خونه مون رو تمیـز میکنه خیلی جدی به مامانم میگه :
یه آنفولانـزایی اومده خوکی سگی گاوی !یه همچین اسمایی ! نکنه شکلات جان از همونا گرفته !!!

بعد قیافه ی مامانمم دیدنی بود اون لحظه :)) یعنی خودشو میکوبید به دیــوارااااااااا :))

خووولاصه که هیچی ! این بـدبودن حالمو تعریف کردم که اینو بگم !
امــروز یه تولد دعوت شده بودم تپـــُل !کلی هم واسش ذوق داشتم !!!
ولی از اونجایی که خیلی زشت بود با اون گردنبند ِ سطل آشغالم برم ! نرفتم دیگه !!

چند دقیـقـه پیش هم توو یاهو آن شدم تا آمار تولدُ بگیرم !!
بعد هی دوستم تعریف میکرد و هی من غصه میخوردم  :))

یکم از چتــمون رو پخش میکنم که به وخامـت اوضاعِ روحی روانیم پی ببرین :)) ( خیلی بــدِ جلو رووم، اینقد رک بگی از خیلی وقت پیش پی برده بودی آ آ :)) )

و اما چـتمون :

دوستم : چرااااااااا نیومدی آخه؟؟...ایششششش... تو همیشــه بدموقع مریض میشی ...
مـن :اوهومم... اتفاقا بابام میخواست منُ با برانکار بیاره :))
دوستم : چرا یه دفعه نمیمیری تا بقیه یه نفس راحت بکشن :))
مـن : :)) ... حالت رو میگیرم :)) ...البت بعد جونت رو :))..خب تعریف کن بینم :دی
دوستم: شکلات نیوووووووومدی !! تمام شکلات و سس های غذا از کانادا اومده بود ! :))
مــن : خوش به حالتون ! غذا خارجی خوردین:)) نوشابه چی؟؟ نوشابه هم بود ؟ :))
اون : آره ..اتفاقا سِوِن آپ هم بود ! از اون نوشابه سفــیدااا  :))
مــن: آب معدنی چی؟؟ غشششششششش
اون: اوهوم ! اتفاقا نستــله بود...از همون مارکا که دوس داری :))
مـن : ای بابا ! اگه میدونستم نستله ست که حتما میومدم :))
اون: تازه سالاد ماکارونیاش همه صورتی بوووووووود ! :))
مـن: خب شاید با کلم قــرمز درست کرده بودن :))
اون : نخـــــــــیرم م م ! یه چیز دیگه بود اصلا ! باید میبودی و میدیدی :))
مـن : نوموخوااااام ! تازه شم رقص نورِ منو که نداشتین ! اصلا هم بهتون خوش نگذشت :))
اون : اتفاقا فروغ، هی چراغُ روشن خاموش میکرد ! اینقـــد باحال بود ! :))
مــن : خب خب خب ! من که نبودم ، پس پایه ی دوربین دیجیتال ِ منم  نبود ! هی باید دوربین ُ روو میز و اُپن و صندلی و گلدون و شمعدون جاسازی میکردین ! بعد هی یکی توو عکســا نبود !! هی کله ها توو عکس نصفه نیمه میوفتاد !! .... خیلی بد شد من نبودم :)) میدونم .میدونم :))
اون : نه اتفاقا :)) ......بدون پایه راحتتر بود ! میدونی که ! پایه خیلی دست و پا گیــره :))
مـن : بچه باحالتون که نبود ! هوووم ؟! :دی
اون : اینــو هستـــم م م *: !! 1دقیقه بمون الان میام ! :دی میرم دبلیـــو ســی !

(چــند میــن بـعـد )

مــن : واقعـــــــــــــــا ا ا ا !!! خوش به حالتـــــــــو و و ن !
اون با تعجب : چـــرا ؟!!؟
مـن : اِی دی اِس اِل دارین،معنی فـقــرُ درک نمیکنین :))
اون:   =))
مـن : واقعااا !!! واسه خودت دیسکانکت نمیکنی و میری یه ســر به دبلیو سی میزنی ! وسط راه یه ایســتک میزنی ! اگه دلت خواست به پسـر همسایه چشمک میزنی،خواستی به دوستتم پیامک میزنی، بعدش تازه حال داشتی بهم یه BUZZ  میــزنــی :))
اون: نمیـــری تووو :))....
مـن: والله به خــدا ! ما بدبخت بیچاره ها اگه توو شلوارمونم بشـاشــ.یم ، حاضر نیستم از جامون پاشیم تا این دایل آپمون هــدر بره :))
اون : بابا ...جلو من افه ی فقـر نیا ! من که میدونم آیفــونتون تصویــریه =))
مــن: کجای کاری عزیزم ؟؟ دوماه ِ فقط صدا داره ! تصویرش سوخــته =))
اون: =))
مـن : ولی خوشبخت دو عالم روشنک اینان =)) ! میدونی چرا که ؟؟؟؟ :))
اون : آره ... میدونم =)) ... چون دوتا خط تلفـن دارن =))
مــن: ای و وو و ل ! :)) ... نوچه ی خودمی :)) ... وای آدیش ! انگار کلی طاوووس داره دورِ سـرم میچرخه!اصلا حالم خوب نیس :))
اون: بودی حالا ؟؟ :))
مــن : خدااییش الانه که روو مانیتور خراب کاری کنم :)) ...گوودِت نایت ! فعلا ! *:
اون: مواظب خودت باش عزیزم ... شب بخیر ! *:

 -------------------------------------------

 (کی بود ؟؟ کی بوود ؟؟ کی بود گفت بچه ی مــردم دیگه از دست رفت ؟ :)) ).....
مــنُ بگو با این حالِ نـــزارمم اومدم پســت بذارم ! :دی !!

باشه دیگه ! حالا توو دلت میگی میخوام صدسال سیاه پست نذاری ! :))
حال ِ تو هم میگیــرم :))

وای بچه ها ! انگاری،جدا جدا حالم خوب نیس :)) .....
واقعا شــرمنده ام که مجبـور شدین این پســت رو تحمل کنین ! :))

فعلا ! زِررررررررررررررررررررررررررت !
(ارتباط قطع شــد :)) )

لطفا کــِیــ.رِتون رو تــِیک* کنین تا مثــه من نشــین :))

*: چــرا چشاتون درشت شد آخه ؟ :))ورژنِ جــدیدِ   take care خودمونه !!! :))
بابای :))
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 23:29  توسط خانم شکلات  | 
امروز دخترعمه م با بوی فـرندش قرار داشت و میخواست از من برای پیچوندن خانواده،استفاده ی ابـزاری بکنه !
از اونجایی که من متعلق به همه هستم در این امـر مهم بهش پیوستم البتـه با شرط اینـکه فقط تایه جا میرسونمـش و منتظرش میمونم تا برگــرده !
چون اصولا از اینکه عیــن باقالــی ها خلوت دوتا کــرکــَ.سِ عاشق رو بهم بزنم خوشم نمیاد !

ساعت 5 عیـــنهو افغانی ها اون دوتا راهـی کافـی شاپ شدن و مـنِ بدبخـت هم، آواره ی کوچـه خیابون ! بغــض
و برای اینکه تنهایی زیاد اذیــتم نکـنه تصمیم گرفــتم خوشحال خوشحال برم سینــما ( البت کاش کرفس میخوردم و چنین تصمیمی نمیگیرفتم :)) )
 
فیلمایی که اکران بودن یکیش درباره ی الی بود که قبلا دیده بودم که ای کاش دوباره میرفتم اینو میدیدم !
یکیش خـروس جنگی بود که انتظار ندارین با این سن و سال تک و تنها پاشم برم و بشینم واسه خودم بخندم :)) دیگه اینقدم خجسته نیستم :))
یکیش شب مهتاب بود که چون از تصور دیدن دوباره ی بازی دانیال عبادی چندشـم میشد نرفتم !
آخرین انتخابمم پســــر تهــــــــرونی بود :-&
یعنی رسما صنعت فیلم سازی ِ مملکت رو به گــُه کشیدن !!!
یعـنی اگه فک کنین این فیلم تونست یه ثانیـه مـنُ بخـندونه ،سخت در اشتباهیـن !
واقعا نمیفهـمم چه دلیلی داره وقتی یکی یه خونه ی لوکس و ماشین مدل بالا دستـشه حتما باید بیاد فیـلم بسـازه !
و واقعا اینم نمیفهـمم چه دلیلی داره شـریفی نیا هم همیشـه باید با اون نگاه هیــزش نقش مــَردای عـاج و زن ندیده رو بازی کنـه !!
و واقعا همینجا به امین حیایی هم تبریک میگم که بعد از بازی مزخرفش توو اخراجی ها،تونست یه بازی افتضاح دیگــه ای رو به نمایش بذاره !خیلی هـنر میخـواد آ آ ! از هرکسی برنمیاد :))
لامصب شانس هم که نداریم،همیشه توو فیلمای آبکی گــلـزار بازی میکرد آآآ ! حداقل توو این فیلم نبود یکم جیگرمون حال بیاد :))

خووووووووولاصه،هر یه ربع درمیون فحشـــی بود که دخترعمه و بوی فرند و جد و آبادشـونُ بی نصیب نمیذاشت :))

وقتی هم از سینما دراومدم، یه وانت توو تمام مسیر منو اسکورت کرد و هرچی متلک و بوس و چشمک و شیرین کاری بلد بود واسه من انجام داد :))
یعـنی همه رو برق میگیـــره ، مارو گـــــــــوز ِ ادیســــــون !!! :))


فعلا !

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 22:57  توسط خانم شکلات  | 

نسکافـه 1هفته ست که اینجاست....و من کل ِ این روزهایی که اینجا بود رو پـــِرت دادم .....

دیشب تا ساعت 5 بیدار بودیم و طی صحبت های فراوان به این نتیجه رسیدیم که ساعت 1بعدازظهــرِ امروز،نهار رو باهم باشیــم .......

من ساعت 9صبح پاشــدم تا یه سـر به دفــتروکالت بزنم و بعد با نسکافه باشم ! ولی دفــتر بسته بود و مـن آواره ی کوچه و خیابون شدم !!! اولــش خوشحال بود که چه بهــتر !!   زنگ میزنم نسکافه بیاد تا بیشـتر از حضور همدیگه مستفیض بشیم !

ولی هــه ! آقا در خواب ناز تشـریف داشتن و گوشیـشون هم سایلنت بود !

 و از اونجایی که مــن آدم بس رئـوفــــــــــــــــــــی هستم،دلم نیومد به اتاقــش زنگ بزنم و بچه م رو بدخـواب کنم !! آخـه نیس نسکافه داره ماه های آخر بارداری رو میگذرونه  گفتم شاید بچه ش خدای نکـرده سقط بشــه :))

خوووولاصـه آفتاب به طور 90درجه روو مــخ ِ مـن میتابیــد و من لنگان لنگان خیابون رو مـتراژ میکـردم ....

تا اینکه به همون مـخ ِ تبخــیر شده در یک لحظه فکــری رسید !   که دادا جـون،2000تومـن بده برو سینما هم وقتت بگذره هم اینکه حداقل توو یه جای خنک میشینی !

کشــون کشــــون خـودم ُ به یه سینما میـرسونم ولی میبینم کسی توو گیشه ش نیست !!

تازه ! از اونجایی که من خیـلی آدم بافرهنگــی هستم،تمام فیلمارو دیده بودم ولی چون علافــی بدجوری کلافه م کرده بود حاضر شدم دوباره یکی از فیلمارو ببینم !!!

 دست از پا درازتر به یه سینما دیگه میرم که دیدم اونجاهم پــرده ی مشکی زده : به علت شرکت در مراسم ......(شهادت یکی از اماما) جمعه و شنبه سینما تعطیل میباشد !!!

جون من نباشه ، جون شماها اینقــد قیافه م دیدنی بـووووووود !! یعنی خــــُرسندی از چهـــره م میبارید !!!

........

خیلی غـمگوونانه ، تصمیم میگیرم یه روزنامه بخــرم و برم توی کتابخونه بخونم ! یعنی من موندم کی میگه حتی انتظار برای عشــق شیرینه ؟!! اونم توو این گرما ! ( بغضض )... بعضی وقتا آدما چه شــرو وری هایی میگــن آ آ  ((:

وقتی به کتابخونه میرسم میبینم امــروز،روزِ آقایونه !!!

یعــنی همه چی باهم اینقد خوشکل هماهنگ شده بودن تاا روو اعصابم راه برن که خدا میدونه !

ولی از اونجایی که من خیلی پرروو تر از این حرفام،و امــروز کاملا از دنده ی راست پا شدم،یه لبخند میزنم و باروبندیلم جمع میکنم و واسه خودم عین دخترای فـراری روو صندلی پارک میشینم !!

و روزنامه م رو مثه پیرمردهای بازنشسته باز میکنم و دنبال خبری از نماز جمعه ی دیروز میگردم ....

یعنی من رسما عاشـــــــــــق ِ رسانه های جمعی کشـــورمون هستم !!! نیازی به توضیح هم نیس الحمد.... !!!

در بحــرِ خوندنِ کلاهبرداری 5میلیادری آقایی بودم که صدای یه پسری جوونی ،منُ به خودم آورد ...........

+ خانم ؟؟ خانم؟؟؟

 (ابروهامو تا جایی که میشــد بهم گره میزنم و صدامو میندازم ته گلوم و طلبکارانه میگم :  بلــه؟؟

+ ببخشید! یه خانومی اونطرف ِ پارک 1ساعتِ داره گریه میکـنه! میشه برین پیشــش !؟

( از قضاوت بی موردم که فکر کردم الان میخواد بیاد جلو و کرم بریزه پیش خودم شـرمنده شدم و گفتم : آره ...الان میرم پیشش .....

روی یکی از صندلی ها،دختری رو میبینم که سرشو توو دستاش گرفته و خیلی با درد،گریه میکنـه...

آروم میرم پیشش و دستامو میذارم روو شونه ش .... از اینکه خلوتش رو بهم زدم راضی نیستم ولی یکی از نقطه ضعف هام دیدن ِ اشک ِ آدماست.....

+ عــزیزم ؟؟

هــق هــق

+ عزیزم ؟؟؟

هـق هـــــق

+  اینجوری گریه نکن ...تمام آدمای پارک نگرانتــن...برم برات چیزی بگیرم ؟؟ :(

هــق هــق ...نه ...مـرسی...خوبم....هــق هـــق

(روو جدول ِ کنار صندلی بی توجه به مورچه هایی که تند تند از روی مانتو و شلوارم بالا میرن میشینم )+ فک نمیکنی اگه یکم حرف بزنی سبک شی؟؟ قول میدم تا جایی که میتونم کمکت کنم....

-مشکللات من که یکی دوتا نیست.....از کجا بگم؟؟ مشکلات شخصی یا خانوداگی.....هق هـــق

+ نمیدونم ...هرچیزی که بیشتر اذیتت میکنه.......

-بابام کارگر روزمــزدِ ...چندوقته کار نداره .....مامانم مشکل روحــی ِ حاد داره..... صاحب خونه دیگه جوابمون کرده...

حتی 1میلیون پول پیشم نداریم ....( صدای هــق هقـــ ِ ش بلند و بلندتر میشه ، هنوزدستاش روو صورتشِ و دلش نمیخواد دیده بشه...غـرورش رو میفهمـم ......)

+خب عزیزدلم،این مشکلات درحال حاضر فقط مالِ تو نیس ...خیلی ها دارن مثه تو با تمام گوشت و خونشون  درد بی پولی رو حس میکنن،ولی خدا خیلی بزرگه ...مطمئن باش تحمل این همه مشکلات بی جواب نمیمونه ....

-( با صدای گرفته میگه : شهریه ی دانشگاه م مونده ....تو یه شرکتی هم صبح و غـروب کار میکردم و فقط 50 هزارتومن بهم میداد،که فقط 16هزارتومن پول کرایه ی ماشینم میشد،به خدا بعضی شبا پیاده میرفتم خونه ...این سـری همه چی باهم بهم ریخــته ....به خدا دیگه نمیدونم چکارکنم ....خیلی داغونم .....

(نفس عمیـق میکشم و از اینکه یه دختری همسن و سال دغدغه هاش ،از زمین تا آسمون بامن متفاوتِ دلم خیلی میگیــره....احساس میکنم تمام انرژی ای که امروز داشتم دیگه از ازش هیچی باقی نمونده.....چند دقیقـه هردومون ساکت میشیم و هـنوز صورتشُ از من قایم میکــنه ..... ازش میپرسم: عزیزم؟ اگه راحت نیستی میخوای برم ؟؟

-نـــه .... خیلی وقـت ِ که دلـم میخواد با یکی حرف بزنم .....مـرسی ازت ....آرومم ...خیلی  آرووم....

+ ببین ! من میتونم توو یه دفـتری برات کار بگیرم....هم حقوقش هم ساعت کاریش خیلی ایده آل ِ ! از ساعت 10 صبح تا  2بعدازظهر .... این شماره و آدرسـشه ....سعی کن تا 1ساعت دیگه خودتو اونجا برسونی ....

(توو همین حیــن که دارم باهاش حرف میزنم و از رضایــش راضی میشم ، موبایلم زنگ میخــوره، از جام پا میشم و گوشی رو برمیدارم و قدم زنان جواب آقای نسکافه رو میدم

+ سلاممممممم عزیزم ! خسته نباشی...کجایی؟؟بیام دنبالت؟؟

-توو پارک ! دفـتر بسته بود ....از اون موقع بیــرونم ....

+الهییییییییی بمیرم.....خب عزیزم،چرا به اتاق زنگ نزدی بیدارم نکردی؟!

-آخه دیشب دیر خوابیدی،دوس داشتم یکم استراحت کنی....تازه دلم خواست یه بارم شده به خودت ببالی که چه دوست دختــرِ فهیــمی گیرت اومده  :))

+ آی فدای تو و و :))) ...همون جا بمون الان میام دنبالت

-نه ...اگه بیای به این سمت کلی توو ترافیک میمونی ....برو رستوران...منم میام اونجا ....

(نمیدونم نسکافه چطوری این همه ایثار و فداکاری رو هضم کرد:)) .....خدایی رفتار امروزِ من،از پدیده ی 22خردادِ امسال هم عجیب تر بود !!  :)) ....

وقـتی گوشــی رو قطع میکـــنم،برمیگـــردم به سمت صندلی .....

دخترک رفتـه بود ....  شاید به دنبال روزنه ی کوچکی از اُمیـــــــد ......

 چشامـو میبندم و از ته دلم براش آرزوی خوشبختـــی میکنم ......

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:52  توسط خانم شکلات  | 

اینجا ایران است .جایی که آزادی اش نزدیک به مطلق است.

اینجا ایران است.جایی که رییس جمهـورش با رای مـردم انتخاب میشود.

اینجا ایران است،جایی که هیچ ندایی با نگاه معصومش ،بی گناه پرپر نمیشود.

اینجا ایران است.جایی که رهبــرش،غـم خـوار مــردم است .

اینجا ایران است،جایی که امنیت حرف اول را میـزند.

اینجا ایران است،جایی که جوانانـش،اراذل و اوباشی اند که فقط آمار فسادوفحشا را بالا میبرند.

اینجا ایران است،جایی که به حـقوق بشـر،بیشتر از حقـوق داخلی احترام میگذارند.

اینجا ایران است،جایی که برای تمام کشورهای دیگر، الگـوی دموکـراسی است.

اینجا ایران است،جایی که آینده ی معترضان تهـدید نمیشـود.

اینجا ایران است،جایی که بخـَش سیاسی زندانـش،تار عنکبوت بسته است.

اینجا ایران است،جایی که شعور و فهم مردم به بازی  گرفته نمیشود.

اینجا ایران است،جایی که نیرنگ و ریا ، بزرگ ترین جرم محسوب میشود.

اینجا ایـران است،جایی که 2هفته است،بالش مـن از اشک خیس خیس است،نه از غم،بلکه از شادی.

اینجا ایران است،جایی که دل مادران،ذره ای برای فرزنداتشان نگران نمیشود.

اینجا ایران است،تنهــا جایی که جـوانانــش،پیــــــر نیستند.

اینجا ایران است،جایی که رضایت از تمام چشمان مـردمش،پیدا است.

اینجا ایران است.جایی که 2هفته است مـردمش در کمال آرامش،خوشبختی را مـزه مـزه میکنند.

اینجا ایران است،جایی که برای هیچ کس،مجـوزی به ورودِ حریم شخصی دیگران نیست.

مگـر نگفــتم ؟؟؟

 اینجا ایران است .جایی که آزادی اش نزدیک به مطلق است ...

اینجا ایران است،جایی که دروغ ، مالیــات نـــــــــــدارد !

 |+| نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 17:27  توسط خانم شکلات  | 

دلـم براتون تنـگ میشــه .... !

                              بعد از امتحانات بر میگــردم .......

مواظب خودتون باشین .....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 0:1  توسط خانم شکلات 

شکلات : سلااااااااااااااام ! چـُـطـوُری ؟؟

نسکافه : سلااااااام...خووووووووووب !!

شکلات : ببخــشیداااا ...زنگ میزدم کجا تشـریف داشتــین ؟!!؟؟

نسکافه : حـموم بودم عـــزیزم ...

شکلات: حــموم ِ عــروسیـت بود مگـه؟؟ چرا اینقـد طولــش دادی ؟؟؟

نسکافـه : :)) خب عـزیزم،ریــشـم بلـند شده بود، داشتم اصلاح میکـردم !!

شکلات : اِه ؟؟ همچـو انگار بهت بــدم نگذشـته ... شاداب شــدی :-"

نسکافه  : هـو م م م ؟؟...

شکلات : هـو م م م نداره !! خــوبه خـدا به شما پســرا، ریــش داد تا واسه طولانی شدن حمــومــتون بهونه ی توپـی داشته باشین !!!

نسکافه : =))

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 22:11  توسط خانم شکلات  | 

شکلات: سلام عـزیزم...صبح بخـــیر !

 نسکافه: به به ...سلام بر خانم ســحرخــیز ِ خودممم !

شکلات:چــُطـوُری؟؟

نسکافه: خوبم گلـم...توخوبی ؟!

شکلات: منم خوبم ...راستی، امـروز تا غـروب توو شرکـتی؟؟

نسکافه : اوهوم ! بعد هم زود میام خـونه !

شکلات: اوگـــِــی !!

نسکافه: تو چی عزیزم؟؟ امـروز کلاً خـونه ای ؟؟

شکلات: نمیدونم !

نسکافه: امـروز کلاس زبان نداری مگـه ؟؟

شکلات: نمیدونم ...باید بهم زنگ بزنن بگن امــروز تشکیل میشه یا نه !!!

نسکافه: عزیزم بعد از 5 سال دیگه منُ نپیچــون...:))باهم که تعارف نداریم ! اگه میخوای با اون پدرسوخته بری بیرون٬ بهم راستشو بگو که منتظرم بهم زنگ میزنه که میاد یا نه ! :دی

شکلات : هــِ ه ... آقا روباش !!!

نسکافه : هـــــــــــــومممم ؟!!!

شکلات : دیدنِ اوشون مثه شما نباید هفت خانِ رسـتمُ رد کرد که ... ! تازه شم ..لازم نیس منتظر زنگش بمونم،هروقت امــر کنم،1مین نگذشته پیــــشِ مــن ِ !!!

نسکافه : شکلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ؟؟؟

شکلات : جــونم ؟؟  :دی

نسکافه:اگه دستمممم بهت برســــــــه خودممممم٬ میــــکــُـــ.مـت ت ت ت ت ( هـــه ...واقعا که به داشتن خواننده های منحرفی مثه شما افتخار میکنم :دی ....بی زحمت جای نقطه ٬(ش)بذارید ! )

شکلات: شوخی شهـرستانی کردی،جنبـه ی شنیدنِ جوابِ شهـرستانی هم داشته باش   :))

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:49  توسط خانم شکلات  | 
 
  بالا